سلامی چون صدای چشمه ساران به هر که اهل امید است و باران!!


وبی برای تمام افراد دنیا با سلیقه های مختلف

عمیق ترین درد زنگی مردن نیست بلکه....

عمیق ترین درد زندگی مردن نیست بلکه گذاشتن سدی در برابر رودیست که از چشمانت جاریست.

عمیق ترین درد زندگی مردن نیست بلکه نداشتن شانه های محکمی است که بتوانی به آن تکیه کنی.

عمیق ترین درد زندگی مردن نیست بلکه نا تمام ماندن قشنگ ترین داستان زندگی است که مجبوری آخرش را با جدایی به سرانجام برسانی.

عمیق ترین درد زندگی مردن نیست بلکه نداشتن یک همراه واقعیست که در سخت ترین شرایط همدم تو باشد.

عمیق ترین درد زندگی مردن نیست بلکه به دست فراموشی سپردن قشنگ ترین احساس زندگیست.

هیچ وقت.... نمی دونم چی بگم.اه ..

شاید چندروزی نباشم من رو با نظراتتون دل گرم کنید.

به آرزوی موفقیت برای همه ی دوستانم و خودم.قلب

   + ابراهیم زارعی - ۸:۱۱ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٤ اسفند ۱۳٩٠

من ناسپاس نیستم...

نا سپاس از عشق پاکت نیستم
من که عمری با خیالت زیستم
دوستت دارم به جان تو قسم
روی حرفم تا ابد می ایستم.

   + ابراهیم زارعی - ۸:٥٧ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٤ اسفند ۱۳٩٠

در یکی از شب ها بر روی عرشه یک کشتی...

شبی بر عرش نمناک کشتی

ز دریا خیال من گذشتی

نگاه تو امید آمدن داشت

دریغا همدم امواج گشتی

   + ابراهیم زارعی - ۱٠:٠٠ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۳ اسفند ۱۳٩٠

بی آنکه بدونی دوستت داشتم و...

دوست دارم همیشه از تو بنویسم بی آنکه در جست وجوی قافیه ها باشم، بی آنکه واژه ها را انتخاب کنم دوست دارم از تو بنویسم که میدانم هنوز دوستم داری و هر سپیده دم یک سبد مهربانی از تو دریافت می کنم.دوستت دارم.

   + ابراهیم زارعی - ٥:٥۳ ‎ب.ظ ; شنبه ٢٩ بهمن ۱۳٩٠

هنگامی که مست و شیدای تو بودم

همیشه مست و شیدای تو بودم

به فکر آرزو های تو بودم

تموم آرزو های منی

کاش یکی از آرزو های تو بودم

خیال باطلچشمک

   + ابراهیم زارعی - ۱۱:۱٦ ‎ق.ظ ; جمعه ٢۸ بهمن ۱۳٩٠

من عشق نگار

تمام عمر مرا مهر آشنایی برد

تمام عشق مرا داغ بی وفایی برد

گذشت عمر و نیامد نگار و من مردم

بگوش او برسانید از جدایی مرد

گریهگریهبازندهخیال باطل

   + ابراهیم زارعی - ۳:٢٠ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢٧ بهمن ۱۳٩٠

گفت و گوی عاشق و معشوق

گفتی که دگر در تو چنان حوصله ای نیست
گفتم که مرا دوست نداری گله ای نیست
رفتی و خدا پشت و پناهت به سلامت
بگذار بسوزد دل من مسئله ای نیست.

   + ابراهیم زارعی - ۳:٠٤ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢٤ بهمن ۱۳٩٠

سواحل زیبای استان بوشهر گزارش تصویری

ابراهیم زارعی

ابراهیم زارعی

ابراهیم زارعی

ابراهیم زارعی

ابراهیم زارعی

ابراهیم زارعی

 

 

   + ابراهیم زارعی - ۱۱:٥٤ ‎ب.ظ ; شنبه ٢٢ بهمن ۱۳٩٠

زندگی را نفسی ارزش غم خوردن نیست

زندگی را نفسی ارزش غم خوردن نیست

ودلم بس تنگ است

بی خیال سپر هر درد است

باز هم می خندم آنقدر می خندم که غم از رو برود.

   + ابراهیم زارعی - ۱۱:٠٤ ‎ق.ظ ; شنبه ٢٢ بهمن ۱۳٩٠

کاش دلها از ازل مهمور حسرتها نبود

کاش میشد بار دیگر سرنوشت از سر نوشت کاش می شد هر چه هست بر دفتر خوبی نوشت کا میشد از قلمهایی که بر عالم رواست با محبت با وفا با مهربانیها نوشت کاش مشید اشتباه هر گز نبودش در جهان داستان زندگانی بی غلط حتی نوشت کاش دلها از ازل مهمور حسرت نبود کاین همه ای کاشها بر دفتر دلها نوشت

   + ابراهیم زارعی - ٤:٢۱ ‎ب.ظ ; جمعه ٢۱ بهمن ۱۳٩٠

دانلود گل های بازی بین دو تیم پرسپولیس و استقلال

دانلود گل های بازی بین دو تیم پرسپولیس و استقلال

در حالی که استقلال تا دقایق 80 از تیم پرسپولیس جلو بود با در یافت دو گل طی دو دقیقه بازی به مساوی کشیده شد و در دقایق 92 وقت اضافه با گل زنی زاید تیم پرسپولیس با حساب3 به 2 برنده از زمین خارج شد.

که به گفته بازی کنان این بازی مثل بازی ششتایی معروف خواهد شد.

   + ابراهیم زارعی - ۱:٠٦ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱٦ بهمن ۱۳٩٠

بودن یا نبودن نکته اینجاست

هستی یا نیستی

مردمی که از آشوب زمانه فراغتی دارند و روزگاری به خوشی و آسودگی میگذرانند اگر به هوا و حوس و سستی بگرایند و دوراندیش و عاقبت بین نباشند عذری دارند که خطر را در پیش نمی بینند و ازآنجا که غفلت در سرشت آدمی است شاید گاهی بپندارند که از دیوان قضا خط امانی به ایشان رسیده است.

اما وقتی فرصت کم و آسایش نا پدید و خطر آشکار باشد دیگر مجالی برای غفلت و کاهلی نیست و هیچ عذری نمی توان آورد.

وضع امروز ما چنین است انبوهی از مردم تنگ دست و نا خرسند و معدودی سود خواه و سود پرست داریم. در دنیایی زندگی میکنیم که به شتاب پیش می رود و با ملت های همسایه هستیم که سخت در اندیشه و کوششند تا گلیم خود را از آب بیرون بکشند.

در چنین حال اگر هیچ از صلاح کار با خبر و در اندیشه ی حفظ خویش نباشیم جای آن است که از بیم پشت ما بلرزد اما چنیین مینواید که هنوز در غفلت فرو رفته ایم و هنوز از دست غرض های پست نرسته ایم و خودپرستی وسود جویی در دل ما ریشه دارد.

از آن گروه معدود که در پی سود خویشند و جهان ریشه منافع خود میبینند توقع نباید داشت  که یک باره از راه خطا بر گردنند و به منافع عام توجه کنند و دست از غرض های پست و پلید خود بشویند و از گروهی که اسیر فقر و جهل وظلم هستند نیز چشم آن نمی توان داشت که برای نجات خود از این مذلت کوششی کنند چون شناختن چاره درد دانش و آگاهی می خواهد که ندارند و توفیق در کار از همت و نیرویی حاصل می شود که ایشان از آن بی بهره اند.

اما در میان این دو گروه دسته ای هستند که می توانند اندیشه کنندو عیب و نقص کار را بیابند. وظیفه و مسئولیت تدارک و سر وسامان بخشیدن به جامعه بر عهده اینا است و من گمان می کنم....

ادامه دارد....

   + ابراهیم زارعی - ٧:٢٤ ‎ق.ظ ; شنبه ۱٥ بهمن ۱۳٩٠

وقتی که نا امید هستم...

قلبم را در مجرای کهنه ای پنهان میکنم در اتاقی که دریچه ایش نیست از مهتابی به کوچه تاریک خم میشوم و به جای همه نومیدان می گریم...!

   + ابراهیم زارعی - ٧:٤۸ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٢ بهمن ۱۳٩٠

گفت و گویی من و آییه

آیینه پرسید: چرا دیر کرده است؟

نکند دل دیگری را اسیر کرده است؟

خندیدم و گفتم:او فقط اسیر من است فقط دقایقی تاخیر کرده است.

گفتم امروز هوا سرد بوده  شاید موعود قرار تغییر کرده است.

خنندید به سادگیم آیینه گفت:

احساس پاک تو را زنجیر کرده است.

گفتم از عشق من چنیین سخن مگو.

گفت: خوابی سالها دیر کرده است.

در آیینه به خود نگاه کردم آه...عشق تو عجب مرا اسیر کرده است.

گفت:آیینه منتظر نباش.

او برای همیشه دیر کرده است.

   + ابراهیم زارعی - ٧:۳٦ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱۱ بهمن ۱۳٩٠

قدر فرصت های رو بدون به فکر فردا باش که روز دیگر درپیش خواهد بود امید داشته باش/

زمان مانند یک جاده یک طرفه است که تا جایی که چشم کار میکند پیش روی شما امتداد یافته است. با گذشت عمر، شما در امتداد این جاده یک طرفه حرکت میکنید. شما نی توانید به یاد آورید که در گذشته کجا بوده اید اما هیچگاه امکان برگشتن به آنجا را ندارید. همچنین می توانید تصور کنید که در آینده احتمالا به کجا خواهید رسید ولی تا وقتی به آنجا نرسید ، دقیقا آنجا را نخواهید شناخت. و گر چه ممکن است گاهی اوقات دوست داشته باشید که از این جاده خارج شوید و قدری استراحت کنید ولی هیچ گاه چنین فرصتی رانخواهید یافت.

اما گرچه نمی توانید در جاده زمان به عقب برگردید ، راهایی وجود دارد تا آنچه را واقعا در گذشته رخ داده است را ببینید...

از خانه بیرون بروید و به خورشید نگاه کنید.آیا می دانید در لحظه مشغول تماشای چیزی هستید که هشت دقیقه قبل اتفاق افتاده است؟ خورشید از زمین 149میلیون کیلومتر فاصله دارد و هشت دقیقه طول می کشد تا نور آن به ما برسد. اگر روزی خورشید خاموش شود، تا هشت دقیقه بعد ،از این حادثه با خبر نخواهیم شد!

شما می توانید! جهان انقدر بزرگ و عظیم است که میلیون ها سال طول میکشد تا نور بعضی ستاره ها به زمین برسد هر چه ستاره ها از زمین دور تر باشند، نور آنها دیرتر به ما خواهد رسید.

   + ابراهیم زارعی - ٧:٤۸ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٩ بهمن ۱۳٩٠

چرا گاهی زود قضاوت میکنیم که بعد باعث ناراحتی خودمون و دیگران بشیم؟

شیرینی و اشتباه

خانم جوانی در سالن انتظار فرودگاهی بزرگ منتظر اعلام برای سوار شدن به هواپیما بود.

باید ساعات زیادی رو برای سوار شدن به هواپیما سپری می کرد و تا پراز هواپیما مدت زیادی مونده بود... پس تصمیم گرفت یه کتاب بخره و با مطالعه کتاب این مدت رو بگذرونه... اون همینطور یه پاکت شیرینی خرید... .

اون خانم نشست رو یه صندلی راحتی در قسمتی که مخصوص افراد مهم بود. تا هم با خیال راحت استراحت کند و هم کتابشو بخونه.

کنار دستش اون جا که پاکت شیرینی اش بود یه آقایی نشست روی صندلی کنارش و شروع کرد به خوندن مجله ای که با خودش آورده بود... .

وقتی خانومه اولین شیرینی رو از تو پاکت برداشت... آقاهه هم  یه دونه برداشت. خانومه عصبانی شد ولی به رو خودش نیاورد.

فقط پیش خودش فکر کرد این یارو عجب رویی داره... اگه حال و حوصله داشتم حسابی حالشو میگرفتم.

هر یه دونه شیرینی که خانومه بر می داشت... آقاهه هم یکی ور می داشت. دیگه خانومه داشت راستی راستی جوش می آورد ولی نمی خواست باعث مشاجره بشه.

وقتی فقط یه دونه شیرینی ته پاکت مونده بود. خانومه فکر کرد.. آه حالا این آقای پر رو و سواستفاده چی چه عکس العملی نشون میده.. هان؟؟؟ آقاهه هم با کمال خونسردی شیرینی آخری رو ور داشت.. دو قسمت کرد و نصفشو داد خانومه و نصف دیگه شو خودش خورد...

آه.. این دیگه خیلی رو می خواد... خانومه دیگه از عصبانیت کارد می زدی خونش در نمیومد. در حالی که حسابی قاطی کرده بود بلند شد و کتاب و اثاثش رو برداشت و عصبانی رفت برای سوار شدن به هواپیما.

وقتی نشستسر جای خودش تو هواپیما.. یه نگاهی توی کیفش کرد تا عینکش روبرداره.. که یک دفعه غافلگیر شد چرا؟ برای اینکه دید که پاکت شیرینی که خریده بود توی کیفش هست. دست نخورده و باز نشده.

فهمید که اشتباه کرده و از خودش شرمنده شد. اون یادش رفته بود که پاکت شیرینی رو وقتی خریده بود تو کیفش گذاشته بود.

اون آقا بدون ناراحتی و اوقات تلخی شیرینی هاشو با او تقسیم کرده بود.

در زمانی که اون عصبانی بود و فکر می کرد که در واقع اون آقاهه است که داره شیرینی هاشو می خوره و حالا حتی فرصتی نه تنها برای توجیه کار خودشو بلکه برای عذر خواهی از اون آقا رو نداره.

*چهار چیز هست که غیر قابل جبران و برگشت ناپذیر هست.

سنگ بعد از این که پرتاب شد.

دشنام..بعد از این که گفته شد.

موقعیت...بعد از این که از دست رفت.

و زمان... بعد از این که گذشت و سپری شد.

 

   + ابراهیم زارعی - ۸:٤٧ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٩ بهمن ۱۳٩٠

کشت لوبیا در استان بوشهر( گزارش تصویری)

روستای بنیاد کشت لوبیا

کشت لوبیا استان بوشهر

کشت لوبیا استان بوشهر

   + ابراهیم زارعی - ٩:٤٧ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٦ بهمن ۱۳٩٠

سلام هوای بوشهر عالیه جاتون خالی بیایین قدمتون رو چشم ما منتظرم ما...

سلام خدمت دوستان بوشهری و همه مردم ایران سلام

خسته نباشید هوای بوشهر بسیار عالی و آفتابی هستش بفرمایید قدمتون رو چشم ما.

*یکی قشنگی منظره رو میبینه یکی کثیفی پنجره رو

این خودتی که تصمیم میگیری چه ببینی

سعی کن قشنگ ترین منظره رو ببینی حتی از پشت پنجره کثیف

 

   + ابراهیم زارعی - ٢:٤٦ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٦ بهمن ۱۳٩٠

مقصود از زندگی چیست؟

مقصد زندگی

سالها پیش حاکمی به یکی از سوارکارانش گفت: مقدار سرزمین هایی را که با اسبش طی کند را به او خواهد بخشید همان طور که انتظار میرفت، اسب سوار به سرعت برای طی کردن هر چه بیشتر سرزمینها سوار بر اسب شد و با سرعت شروع کرد به تاختن با شلاق زدن به اسبش با آخرین سرعت ممکن می تاخت و می تاخت.

حتی وقتی گرسنه  و خسته بود متوقف نمی شد چون می خواست تا جایی که امکان داشت سرزمین های بیشتری را طی کند وقتی مناطق قابل توجهی را طی کرده بود و به نقطه ای رسید که از شدت خستگی و گرسنگی و فشار های ناشی از سفر طولانی مدت داشت میمرد. از خودش پرسید: چرا خودم را مجبور کردم تا سخت تلاش کنم و این مقدار  زمین را به پیمایم؟ در حالی که در حال مردن هستم و تنها به یک وجب خاک برای دفن کردنم نیاز دارم.

.............................................................

داستان بالا شبیه سفر زندگی خودمان است. برای به دست آوردن ثروت و قدرت و شهرت سخت تلاش می کنیم و از سلامتی و زمانی که باید برای خانواده صرف شود غفلت می کنیم تا با زیبایی ها و سر گکرمی های اطرافمان که دوست داریم مشغول باشیم.

وقتی به گذشته نگاه می کنیم متوجه میشویم که هیچگاه به این مقدار احتیاج نداشتیم اما نمی توان آب رفته را به جوی باز گرداند.

زندگی تنها پول در آوردن و قدرتمند شدن و بدست آوردن شهرت نیست. زندگی قتعا فقط کار نیست بلکه کار تنهابرای امرار معاش است تا توان از زیبایی ها و لذت های زندگی بهره مند شدو استفاده کرد.

زندگی تعادلی است بین کار و تفریح خانواده و اوقات شخصی.بایست تصمیم بگیری که چه طور زندگیت را متعادلکنی. اولویت هایت را تعریف کن و بدان که چه طور می توانی با دیگران به توافق برسی اما همیشه اجازه بده که بعضی از تصمیمات بر اساس غریزه درونیت باشد.شادی معنا و هدف زندگی است. هدف اصلی وجود انسان است. اما شادی معتای متعددی دارد .چه شادی را شما انتخاب می کنید؟ چه نوع شادی روح بلند پروازتان را ارضا می دهد؟

   + ابراهیم زارعی - ٦:٢۸ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٥ بهمن ۱۳٩٠

تصاویری از سفر به رامسر

ابراهیم و سجاد

   + ابراهیم زارعی - ٥:٢٥ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٥ دی ۱۳٩٠

نامه ای به یک مادر شهید

نامه ای  به یک مادر شهید

قلم در دست میگیرم و در دریای خروشان کلمات غرق می شوم و سطور خفته ذهنم را به تلاطم وا می دارم.

به کاغذ می نگرم که مرکب سیاه، رخش را جلوه ای نو بخشیده و قلم را میبینم که در انتظار حرکتی و لغزشی جانبخش بر پهنه کاغذ ، مرکب را  می بلعد، لیک بار سنگین رسالتش  که تحریر عشق ها، ایثارها، حماسه ها و دلیرهای شکوهمندانه و رشادت های غیر قابل توصیف است قامتش را در هم شکسته است.

اکنون این قلم لبانش خشکیده و مرکب در حلقوم سرشار از واژه های گلگونش یخ بسته، چرا که حتی عرض سلامی به پیشگاه تو ای زینب زمان نداشته است.

سلامی به تو ای بغض در گلوی تاریخ شکسته، سلام به تو ای شکوه واژه استقامت، سلام به تو ای مادر.

آن روز ترا دیدم آثار کینه ای دیرینه را از دژخیم جانی زمان در خطوط نشسته بر پیشانی ات خواندم و گلواژه های جانبخش آزادی را از کلامت چیدم و فریاد پر صلابت تکبیرت را که در فضای روحانی خیابان طنین انداخته بود را به گوش جان شنیدم. می دیدمت که چگونه فرزندت را ، جگر گوشه ات را، حاصل سالها زجر و رنج و محنتت را روی ساحل عروج عاشقانه سوق می دادی و کیست که توانایی انکار استقامت تو را داشته باشد؟

فرزندت را برای آن پروراندی تا نعره های سرخ شهادت از یاد رفته را در سراسر گیتی جایگزین ناقوس گوخراش مرگ سیاه کند.مادرم! این نامه کوتاه مالامال از سپاس و تحسین را به این خاطر می نویسم تا پیام تمامی فرزندان ایران شهر را که پیامی از سوی دیگر مسلمانان جهان است را به گوشت برسانم که غم مخور و بیمناک مباش که ممکن است روزی سلاح ظفر آفرین فرزند سلحشورت بر روی خاک تفتیده و گرم سنگر خفتنی مرگبار داشته باشد. چون من و دیگران نمی گذاریم تا راه بر رهوری آزاد مردت خالی بماند. مادرم سخن زیاد است و مرکب اندک و زبان قاصر از آنچه که در قلب زبانه میکشد، ولی بدان ما جوانان ایران زمین در هیچ یک از اعصار تاریخ اجازه دست اندازی به جنایت پیشگان در خاک گلگون و گرم ایران شهر را نداده ایم و نخواهیم داد و بالاخره پرچم ظفر بخش لا اله الا ا... را بر فراز بلند ترین قله های گیتی به اهتزاز در می آوریم.

(نفیسه دری صفت)

   + ابراهیم زارعی - ٥:۳٥ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٩ آذر ۱۳٩٠

علت ویرانیم

بی تو دلم نیمه شبی سوی دشت
پر زد و آواره شد و بر نگشت
لذت بیداری شبهاتویی
تازه ترین اصل تمنا تویی
چشم آغاز پریشانیم
دوری تو علت ویرانیم...

   + ابراهیم زارعی - ۱۱:٤٥ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢٤ آذر ۱۳٩٠

وجدان

پسر و دختر کوچولو در حال بازی بودند پسر کوچولو چند تا تیله داشت و دختر کوچولو چند تایی شیرینی با خودش آورده بود.

پسر کوچولو به دختر کوچولو گفت: من همه ی تیله هامو بهت میدم تو هم شیرینی ها تو هم شیرینی ها تو به من بده.

دختر کوچولو قبول کرد پسر کوچولو بزرگ ترین و قشنگ ترین تیله رو یواشکی واسه خودش کنار گذاشت و بقیه رو به دختر کوچولو داد.

اما دختر کوچلو اون همون طور که قول داده بود تمامی شیرینی ها شو به پسرک داد. همون شب دختر کوچلو با آرامش تمام خوابید و خوابش برد.

ولی پسرک نمی توانست بخوابد چون به این فکر می کرد که همون طوری که خودش بهترین تیله رو پنهان کرده شاید دختر کوچولو هم مثل اون یکم شیرینی هاشو قایم کرده و تمام شیرینی ها رو بهش نداده.

* عذاب وجدان همیشه مال کسی است که صداقت ندارد.

*آرامش مال کسی است که صداقت دارد.

*لذت دنیا مال کسی  نیست که با آدم صادق زندگی می کند.

*آرامش دنیا به کسی تعلق دارد که با وجدان صادق زندگی میکند.

   + ابراهیم زارعی - ٥:۳۱ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢۳ آذر ۱۳٩٠

نمیی دونم عنوانشو چی بزارم خودتون بیایین اسمشو بهم پیشنها بدین....

یاد دارم یک غروب سرده سرد
میگذشت از کوچه ما دوره گرد
دوره گردم  کهنه قالی میخرم
دست دوم جنس عالی میخرم
کاسه ظرف سفالی میخرم
گر نداری کوزه خالی میخرم
اشک در چشمانم حلقه بست
آهی کشیدم بغضم شکست
اول ماه است و نان در سفره نیست
ای خدا شکرت ولی اینزندگیست؟
بوی نان تازه هوشم برده بود
گشنگی بی اختیارم کرده بود
طفل خرد ساله ای بی اختیار بیرون دوید.
گفت آقا سفره خالی میخرید؟
این بار دیگه دلم سوخت

   + ابراهیم زارعی - ۱٠:٢٢ ‎ق.ظ ; جمعه ۱۱ آذر ۱۳٩٠

چند دوبیتی عاشقانه 2

شب و روزم سیه کردی خدایا

 جوانی ام تبه کردی خدایا

نمی دانم چرا یارم نیامد

دو چشمم را به ره کردی خدایا

@@

تویی آیینه من سرگشته آهم

تو خورشیدی و من چون خاک راهم

اگر لب بستم از عشق تو ای دوست

بخوان راز دل از موج نگاهم

@@@

چشم آلوده کجا دیدن دلدار کجا

دل سر گشته کجا وصف رخ یار کجا

کاش در نافله ات نام مرا هم ببری

که دعای تو کجا عبد گنهکار کجا

@@@

خوشتر از قالی کرمان غزلی ساخته ام

نخ به نخ زیر قدم های تو انداخته ام

من همان قالی پا خورده خاک آلودم

که دلم را به تمنای دلت باخته ام

@@@

سیب سرخی را به من بخشید و رفت

عاقبت بر غشق من خندید و رفت

اشک در چشمان سردم حلقه زد

بی مروت،گریه ام را دید و رفت

@@@

   + ابراهیم زارعی - ٥:٥٦ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢ آذر ۱۳٩٠

فکر میکردم که زمین و آسمان برای من تمام شده اما وقتی که داستان.....

فکر میکردم که آخر بدبیاریمه اما در این مدت نظرم 180درجه تغیر کرد.

فکر میکردم زمین و زمان بهم دوخته شده و قصد نابودیم رو دارند اما این فکر و اندیشه اشتباهی بود.

نمی دونم به چه شکل حرفم رو بزنم

چند روز پیش بود داشتم قدم میزدم که ناگهان صحنه عجیبی رو دیدم فکر نمی کرد که دختران همپای مردان کار های مشکل و سخت رو بتونن انجام بدن اما حالا باورم شده بود.

وقتی داستان رو از مادم سوال گرفتم یه داستن بران تعریف کرد که واقعا حقیقت داشت

در روزگارا قدیم چون پسران کار های سخت رو انجام میدادند و با پدارن خود به سر زمین و مزرعه میرفتند دختران در خانه مشغول آسپزی میشدند و مادر خود کمک می کردند.

ولی در بعضی خانواده ها چون فرزند پسر نداشتند دختران مشغول کار های سخت میشدند.

حالا هم بهمین شکل بود.

این دختران همرا پدر خود به کار مشغول می شدند و نیز کمک مادر خود میکردند

ولی یه مشکلی وجود داشت چون این دختر خانوم ها خیلی علاقه به ادامه تحصیل داشتند ولی از سوی مشکل مالی و نیز نیاز پدر به آنها در انجام کارها این فرصت را به آنها نمی داد.

وقتی مادرم این داستان رو برام تعریف کرد واقعا نمیدونستم چکار کنم به شکلی بود که

مشکلات خودم رو فراموش کرده بودم.

نمی دونم چکار کنم خودم هم نمی تونم کاری براشون انجام بدم چون خودم واقعا گرفتارم خیلی ذهنم مشغول شده....

شما چی میگین؟

   + ابراهیم زارعی - ٥:۳٠ ‎ب.ظ ; شنبه ٢۸ آبان ۱۳٩٠

چند جمله ادبی جالب

×صدای تو مهربان است نگاه گرم تو آرام جان است دلت آبی به رنگ پاک دریاست نشستن در کنارت مثل رویاست شریکی تو همیشه در غم من تو معنای شگفتی مادر من مرا از شیر جانت خوراندی مرا با مهر عشقت پروراندی گذشت و طی شد عمر تو به پایم کسی را جز تو ندارم

تقدیم به مادر عزیزم

×من تصویری ندارم در نگاه هیچکس خوب شد هر گز نبودم تکیه گاه هیچکس کاش فنجانی نسازد کوزه گر از خاک من تا نیفتد در دلم فال سیاه هیچکس بهترین تقدیر گل چیدن و پژمردن است سعی کن هر گز نباشی دل بخواه هیچکس

×چه سخته در جمع بودن ولی در گوشه ای تنها نشستن به چشم دیگران کوه بودن ولی در خود به آرامی شکستن

×بهارت بی گل بلیل نباشد نگاهت خالی از سنبل نباشد به گل زار محبت تا قیامت خودت گل باش و عمرت گل نباشد.

×اگر پادشاه عالمی بازگدای مادری

×در جهان هرگز مشو مدیون احساس کسی تا نباشد مهرت گروگان کسی گوهر خود را نزن بر سنگ هر نا قابلی صبر کن پیدا کنی گوهر شناس قابلی

 

   + ابراهیم زارعی - ٥:٥٤ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٢ آبان ۱۳٩٠

چند مسیج جالب و خواندنی

1) هر که عاشق شد جفا بسیار  می باید کشید بهر یک گل منت از صد خار می باید کشید من به مرگم راضی ام اما نمی آید اجل بخت بد بین از اجل هم ناز می باید کشید.

2) سحر بر خیز و تجدید و ضو کن

به آب توبه خود را شستشو کن

اگر خواهی شوی پاک از پلیدی

به درگاه خدای خویش رو کن

هر آنچه در دل داری به عالم

سحر با حق تعالی گفت و گو کن

اگر خواهی تو فیض از محضر حق

از او توفیق طاعت آرزو کن

   + ابراهیم زارعی - ٤:٤٩ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٤ آبان ۱۳٩٠

علم بهتراست یا ثروت؟؟؟ ×نظرسنجی

سلام خدمت دوستان عزیز و مهربانم میخراهم از شما یه سوال تکراری بگیرم که ببینم  علم بهتر است یا ثروت ؟؟

اول نظرتون رو بدین و بعد داستان صفحه بعد رو مطالعه کنید بازم نظر بدین ببینم چه اتفاقی برای نظراتتون میفته مشتاقانه منتظرم......

  ادامه مطلب  
   + ابراهیم زارعی - ٩:٢٧ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱۱ آبان ۱۳٩٠

گزارش تصویری از سفر به مناطق جنگی(شلمچه)

اروندکنار شلمچه

شلمچه

یاد و خاطر شما در دل و جان ما زنده است ای شهیدان

 شلمچه

شلمچه

   + ابراهیم زارعی - ٥:٢٥ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٧ مهر ۱۳٩٠

حاج میرزا احمد دشتی درقالب یک فیلم ده دقیقه ای

دانلود فیلم بخشی از زندگی حاج میرزا احمد دشتی نجفی

   + ابراهیم زارعی - ۳:۳٧ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۳۱ شهریور ۱۳٩٠

زندگی نامه حاج میرزا احمد دشتی نجفی به زبان دیگر

زندگینامه حضرت آیت الله حاج میرزا احمد دشتی نجفی

تولد

میرزا احمد،پس از میرزا محمد (ره)و میرزا جواد (ره) سومین فرزند پسری بود که خداوند  به خانواده روحانی ملاحسن گنخکی هدیه نمود؛پدرش ملاحسن گنخکی  آن روحانیون برجسته و مطرح آن دوره در منطقه بود و مادرش نیز بی بی نسا مجاهد،همشیره سید عباس مجاهد شادگانی است.

حدود سال 1287 هجری شمسی (مطابق با 1327 قمری و 1908 میلادی) است و روستای کاکی از توابع  شهرستان عالم پور دشتی منتظر تولد نوزادی است که قرار است بعد ها نام و آوازه اش فراتر از سطح روستا و شهرستان و حتی ایران ،به حوزه های علمیه خارج از کشور هم برود.

میرزا احمد،در خانواده ای که به علم و معرفت و تقوا شهره بود .دیده به جهان گشود و حالا در جنوبی ترین نقطه روستا ،قلب کودکی می تپد که  مانند هدیه ای بهشتی چشمان پر مهر خود را به روی هستی گشود و سیر رشد و تربیت خود را در دامان پر عطوفت مادر فاضله و شایسته  و پدر روحانی و بزرگوارش پشت سر می گذارد.و این گونه بود  که روزهای کودکی در خانه ای سراسر طهارت،راستی ،علم و تقوا و مملو از فیوضات قدسی و معنوی سپری شد.

والدین

بنا به گفته مورخ و دانشمند گرامی،آقای حاج شیخ محمد  شریف رازی در کتاب «گنجینه دانشمندان» ملا حسن گنخکی ،پدر میرزا احمد دشتی  نجفی نه تنها  یکی از علمای مجاهد جنوب و «یکی از علمای عالی مقام فارس و از مجاهدین تاریخ قمری بوده که با مساعدت و همکاری جمعی از آقایان آیات ،مخصوصا آیت الله  حاج شیخ جعفر محلاتی قیام نموده و در مقام دفاع با اردوی انگلیس که در بندر بوشهر پیاده شده بودند جنگیده است بلکه تحصیلات خود را در نجف اشرف گذراندهو در زمان جنگ جهانی اول انگلیسی ها به بوشهر و دلوار حمله کردند ،وی بهمراه بزرگانی مانند سید مصطفی بهزادی (حسینی) و ... نقش مهمی در بسیج نیرو های دشتی »برای اعزام به دلوار داشتند .

 

آخوند ملا حسن در سالهای جنگ جهانی اول به اتفاق میرزا باقر گزدرازی (پدر آیت الله میرزا  جواد نمازی (ره) و سایر سرداران به همراه نیرو های رزمنده دشتی  برای اعزام به دلوار در خورموج اردو زده بودند که زنان و بچه های خورموج با اشعار محلی این اردو را برای شرکت در جنگ تشویق می کردند .

بنا به گفته معمرین ،مردم دشتی آخوند ملا حسن که روحانی شجاع و دلیر و نترسی بود را به عنوان رهبری مذهبی خود در جنگ با انگلیس ها انتخاب کرد.

  ادامه مطلب  
   + ابراهیم زارعی - ٦:۱٩ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢۸ شهریور ۱۳٩٠

زندگی نامه آیت الله حاج میرزا احمد دشتی نجفی

یکی از بستگان آیت الله دشتی با تایید بستری شدن ایشان، اختلال در دستگاه گوارش و سرماخوردگی را دلیل بستری شدن وی اعلام کرد.
آیت الله حاج میرزا احمد دشتی که درسن110سالگی به سر می برد، از مجتهدین طراز اول معاصر و از شاگردان آقا سید ابوالحسن اصفهانی، میرزا آقای اصطهباناتی، شیخ ابوالحسن مشکینی، شیخ موسی نجفی خوانساری، شیخ کاظم شیرازی، حاج آقا ضیاء الدین اراکی بالاخص آقا سید عبدالهادی شیرازی و آیت الله خویی بوده و از معاریف حوزه قم و نجف است که بخشی از سال را در روستای گنخک از توابع بخش کاکی شهرستان دشتی سپری می کند.
آیت الله حاج میرزا احمد دشتی نجفی در سال 1287 شمسی در کاکی شهرستان دشتی استان بوشهر دیده به جهان گشود.
ایشان بعد از سال ها تدریس در حوزه نجف اشرف، در سال 1350 در پی فشار دولت عراق بر شیعیان و ایرانیان مقیم عتبات عالیات به ایران مراجعه کرده و راهی حوزه علمیه قم شد تا به تربیت طلاب مکتب جعفری همت گمارد.
آیت الله دشتی در قم مدرسه ای به نام امام عصر (عج) دایر کرده که زیر نظر شورای حوزه علمیه قم است و حدود 80 حجره دارد و طلاب زیادی در آنجا مشغول تحصیل هستند.
اردیبهشت ماه سال 89 کنگره بزرگداشت آیت الله دشتی در بوشهر و شهر خورموج مرکز شهرستان دشتی برگزار شد.

   + ابراهیم زارعی - ۱٠:۱٩ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢٧ شهریور ۱۳٩٠

داستان عاشقانه نوشته شده توسط آناهیتا(بوشهر خورموج)

سلام به همه

 یه  داستان واستون می نویسم آخه حال ندارم از خودم بنویسم.

عشقی که هرگز او نفهمید

دخترک شانزده ساله بود که برای اولین بار عاشق پسر شد.. پسر قدبلند بود، صدای بمی داشت و همیشه شاگرد اول کلاس بود. دختر خجالتی نبود اما نمی خواست احساسات خود را به پسر ابراز کند، از اینکه راز این عشق را در قلبش نگه می داشت و دورادور او را می دید احساس خوشبختی می کرد.
در آن روزها، حتی یک سلام به یکدیگر، دل دختر را گرم می کرد. او که ساختن ستاره های کاغذی را یاد گرفته بود هر روز روی کاغذ کوچکی یک جمله برای پسر می نوشت و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا می کرد و داخل یک بطری بزرگ می انداخت. دختر با دیدن پیکر برازنده پسر با خود می گفت پسری مثل او دختری با موهای بلند و چشمان درشت را دوست خواهد داشت.

دختر موهایی بسیار سیاه ولی کوتاه داشت و وقتی لبخند می زد، چشمانش به باریکی یک خط می شد.
در ۱۹ سالگی دختر وارد یک دانشگاه متوسط شد و پسر با نمره ممتاز به دانشگاهی بزرگ در پایتخت راه یافت. یک شب، هنگامی که همه دختران خوابگاه برای دوست پسرهای خود نامه می نوشتند یا تلفنی با آنها حرف می زدند، دختر در سکوت به شماره ای که از مدت ها پیش حفظ کرده بود نگاه می کرد. آن شب برای نخستین بار دلتنگی را به معنای واقعی حس کرد.
روزها می گذشت و او زندگی رنگارنگ دانشگاهی را بدون توجه پشت سر می گذاشت. به یاد نداشت چند بار دست های دوستی را که به سویش دراز می شد، رد کرده بود. در این چهار سال تنها در پی آن بود که برای فوق لیسانس در دانشگاهی که پسر درس می خواند، پذیرفته شود. در تمام این مدت دختر یک بار هم موهایش را کوتاه نکرد.

 

  ادامه مطلب  
   + ابراهیم زارعی - ۱٠:٥٩ ‎ق.ظ ; جمعه ٢٥ شهریور ۱۳٩٠

گزارش تصویری از سفر به امیر دیوان در استان بوشهر

امیر دیوان استان بوشهر

امیر دیوان استان بوشهر

امیر دیوان استان بوشهر

امیر دیوان استان بوشهر

امیر دیوان استان بوشهر

امیر دیوان استان بوشهر

   + ابراهیم زارعی - ٧:٠٠ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢۳ شهریور ۱۳٩٠

یکی بو یکی نبود

سلام به دوستان عزیز و مهربانم من چند روز قبل به دوستانم قول ارسال مطلب یکی بو یکی نبود دیگه  رو داده بودم ولی متاسفانه من هر کاری کردم نتوانستم چیزی بنویسم.

خیلی دوست داشتم چنیین پستی رو درون وبم بزارم ولی متاسفنه نتونستم چیزی رو که نمی تونم باور داشته باشم به رشته تحریر دربیاورم .

من واقعا شرمنده شما دوستان عزیزم هستم.چشمکاوهگریه

 

   + ابراهیم زارعی - ٩:۳٧ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢۳ شهریور ۱۳٩٠

نقشه گنج

حکایت آمده است از عهد دیرین

کنون این قصه جذاب و شیرین

که روزی دختری مغرور و زیبا

که تختش زر بود و رختش ز دیبا

درون شهر رویای وطن داشت

نما هر سوبه گلزار و ختن داشت

جوانی مرد و زیبا و جوانبخت

بشد عاشق بران زیبای خوشرخت

پسر در عشق خود سر مایه ها داشت

ولی از مال دنیا یک خدا داشت

سرو رویی بشست و رخت برداشت

هزاران آرزو از بخت برداشت

به سر صدها هزار شور و شوقی

به دل بر گردنش بنهاده طوقی

چو فردا شد پسر با دست خالی

زدختر خواست یک لحظه مجالی

و رخصت شد که زیبا و ببیند

گلی از محضر هستی بچیند

ولیکن دخترک با صد افاده

خودش شرطی بر آن وصلت نهاده

که من با فقر تو بیگانه هستم

منی که دختری یک دانه هستم

برو گنجی به دست ار و بیاسای

وز آن پس چهره ی زیبا بیارای

به نزد من بیا با شوق وافر

تو را خواهم گرت باشی کافر

پسر با حسرتی بسیار برگشت

نهاده سر به کوهستان و  بر دشت

....

ادامه دارد....

   + ابراهیم زارعی - ۱٠:۱۸ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢٢ شهریور ۱۳٩٠

یکی بود یکی نبود!حالا مفهومش رو میدونم

!یکی بود یکی نبود!

عاشقش بودم عاشقم نبود
وقتی عاشقم شد که دیگه دیر شده بود
حالا می فهمم که چرا اول قصه ها میگن؛ یکی بود یکی نبود !

یکی بود یکی نبود. این داستان زندگی ماست.
همیشه همین بوده. یکی بود یکی نبود ...
برایم مبهم است که چرا در اذهان شرقی مان "با هم بودن و با هم ساختن" نمی گنجد؟
و برای بودن یکی، باید دیگری نباشد.

هیچ قصه گویی نیست که داستانش این گونه آغاز شود، که یکی بود، دیگری هم بود ... همه با هم بودند.
و ما اسیر این قصه کهن، برای بودن یکی، یکی را نیست می کنیم.

از دارایی، از آبرو، از هستی. انگار که بودنمان وابسته به نبودن دیگریست.
انگار که هیچ کس نمیداند، جز ما. و هیچ کس نمی فهمد جز ما.

و خلاصه کلام اینکه : آنکس که نمی داند و نمی فهمد، ارزشی ندارد، حتی برای زیستن.

و متاسفانه این هنری است که آن را خوب آموخته ایم.

هنر "بودن یکی و نبودن دیگری" !!!

   + ابراهیم زارعی - ۱۱:۳٥ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱٠ شهریور ۱۳٩٠
← صفحه بعد