نوشته شده توسط : ᶫᵒᵛᵉᵧₒᵤ ابراهیم زارعی ᶫᵒᵛᵉᵧₒᵤ

دلم برای کسی تنگ است که چشمهای قشنگش را به عمق آبی دریا واژگون میدوخت و شعر های خوشی چون پرنده ها میخواند.

دلم برای کسی تنگ است که همنچون کودک معصومی دلش برای دلم میسوخت و مهربانی را نثار من میکرد .

دلم برای کسی تنگ است ..... .ناراحتناراحت

سلام

باز امروز با یه پست متفاوت تر از روزهای قبل اومدم نمیدونم تا چه حد میتونه مورد رضایت شما دوستان عزیزم باشه.

چند وقت پیش حدود 9 ماه پیش یکی از دوستان وبلاگ نویسم بهم قولی رو داده بود که در جواب یکی از پستهایم متنی رو برام ارسال میکنه.

چند روز پیش این متن به دستم رسید . باید بگم باور نمیکردم که چنین متنی رو برام بفرستند چون خیلی وقت از این ماجرا میگذشت ای کاش آدرس ایمیلشون یا وبشون رو برم میزاشتند .

بهر حال ممنونمچشمک

این پست رو تقدیم میکنم به ایشان امیدوارم هر کجا که هستند سلامت مثل قبلا  انشالله.

برای مطالعه داستان میتونید به ادامه این پست مراجعه کنید.

در ادامه.....


متن خودم......

یکی بود یکی نبود!

عاشقش بودم عاشقم نبود
وقتی عاشقم شد که دیگه دیر شده بود
حالا می فهمم که چرا اول قصه ها میگن؛ یکی بود یکی نبود !

یکی بود یکی نبود. این داستان زندگی ماست.
همیشه همین بوده. یکی بود یکی نبود ...
برایم مبهم است که چرا در اذهان شرقی مان "با هم بودن و با هم ساختن" نمی گنجد؟
و برای بودن یکی، باید دیگری نباشد.

هیچ قصه گویی نیست که داستانش این گونه آغاز شود، که یکی بود، دیگری هم بود ... همه با هم بودند.
و ما اسیر این قصه کهن، برای بودن یکی، یکی را نیست می کنیم.

از دارایی، از آبرو، از هستی. انگار که بودنمان وابسته به نبودن دیگریست.
انگار که هیچ کس نمیداند، جز ما. و هیچ کس نمی فهمد جز ما.

و خلاصه کلام اینکه : آنکس که نمی داند و نمی فهمد، ارزشی ندارد، حتی برای زیستن.

و متاسفانه این هنری است که آن را خوب آموخته ایم.

هنر "بودن یکی و نبودن دیگری" !!!

لبخندلبخندلبخندلبخند

لبخندلبخند

لبخند

جواب دوست عزیزم به این پست من:

یکی بود یکی نبود یکی بود که بودنش تمام هستی بود.

یکی نبود تا نبودنش غم هستی باشه .

یکی بود تا بودنش عشق روهدیه بده .

یکی نبود تانبودنش باور عشق باشه توی دنیای بود ونبود بود همه ی دنیای نبود شد ونبود برای بودن بودخودشو بقصه ها سپرد نبود پشت واژه ی عشق پنهان شد زیر چتر مهتابی دوستی خونه کرد پشت دروازه ی شهر تردید وخیال نبود باور عشقو مهمون خونه ی بود کرد بود اما تمام لحظه هاش تمنای نبودش شد اونو برای تنهایی هاش نمیخواست که تنهایی یادگار نبودش شد دلتنگی های بود وحسرت های نبود داغ دل عاشقای خزون زده شد.

نبود با نبودنش عشق روجاودانه کرد بود با بودنش عشق روعاشقانه کرد.

یکی بود که عشق هدیه بده یکی نبود تا عشق هدیه بشه توی کوچه های عاشقی حسرت ی لحظه دیدار نبود نفس های بودوب شماره میندازه کاش آخرکوچه ی بن بست این رفاقت ابدی چشمای خیس نبود به گرمی نگاه بود خشک بشه قصه ی پرتکرار بودونبود باور تمام لحظه های من شده: میشه نبود ولی عاشق بود میشه بود وهمیشه لایق بود میشه نبود وچون صحرا عاشق داغ شقایق بود .......... به رسم وفا تقدیم شد چکیده ای از دلنوشته ی بلندمن در رسای" بود"هاو"نبود"

چند عکس در ادامه براتون گذاشتم امیدوارم لذت ببرید.

.

.

.

.

.

ای که مرا خوانده ای را نشانم بده. تابلوی نصب شده در مناطق جنگی...

تابلوی نصب شده در منطقه جنگی ای که مرا خوانده ای راه نشانم بده..

کودک جنگ بازدید خردسالان از مناطق جنگی

من آمده ام تا راه پدران خو را ادامه دهم.....

بدون شرح....

بدون شرح.....




:: برچسب‌ها:
تاریخ انتشار : دوشنبه ٢٢ خرداد ۱۳٩۱ | نگاه پرمــهرتـــون ()
.: Weblog Themes By SlideTheme :.