نوشته شده توسط : ᶫᵒᵛᵉᵧₒᵤ ابراهیم زارعی ᶫᵒᵛᵉᵧₒᵤ

کـُجـا پـنـاه بـــرم ؟
دسـت هــای تـو دورنـد
و خـُدایـان
جـبـار تــر از هـمـیشـه
قـهـار تــر از هـمـیشـه
بـرنـشسـتـه انـد بـر سکـوی مـسخ بـاورهــا
خیـره سـری خـُدایـان را
چـگـونـه بـرتـابـم
وقـتـی تـو نـیـستـی
ای یـــار
ای پـنـاه  همـیـشـه !

 

Where to go for refuge?
Hands far
And gods
Orion than ever
Heavy than ever
Have Brnshsth distorted beliefs on the platform
Stupidity the gods
How Brtabm
When you're gone
Sweetheart
Always a refuge!

باز سلام

امروز باز یه پست متفاوت میخوام داشته باشم چند وقت پیش داشتم در یکی از نمایشگاه های شهر قدم میزدم که ناگهان کتابی به اسم روابط دختران و پسران امروزی به چشمم خورد که نوشته سر کار خانم نرگس رضوانی بود.

حدود 11داستان بسیار زیبا و عبرت آموز دراین کتاب نوشته شده که من به انتخاب خودم قسمتی از یکی از داستانهای این کتاب رو انتخاب کردم و نوشتم.

اگه دوست دارید داستان رو مورد مطالعه قرار دهید میتونید به ادامه مطلب مراجعه کنید راستی  یه چیز دیگه هم خودم اضافه کردم که باز نمیگم تا خودتون ببینید و  نظرتون رو بهم بگید.

در ادامه....


دلم از خیلی روزا با کسی نیست
تو دلم فریاد و فریادرسی نیست
شدم اون هرزه گیاهی که گلاش
پرپر دستای خار و خسی نیست
دیگه دل با کسی نیست
دیگه فریادرسی نیست
آسمون ابری شده
دیگه خار و خسی نیست
بارون از ابرا سبک تر می پره
هر کسی سر به سوی خودش داره
مثل لاک پشت تو خودم قایم شدم
دیگه هیچ کس دلمو نمی بره
دیگه دل با کسی نیست
دیگه فریادرسی نیست
آسمون ابری شده
دیگه خار و خسی نیست
ماهی از پاشوره بیرون افتاده
شاپرکها پراشون زخمی شده
نکنه تو گله بره هامون
گذر گرگ بیابون افتاده
دیگه دل با کسی نیست
دیگه فریادرسی نیست
آسمون ابری شده
دیگه خار و خسی نیست

 

Rosa is one of my very
I scream, you scream and not
I bitch Glash plant
Prpr hand brushed and not Khsy
My heart is with you
I do not scream
The sky was cloudy
It is thorny and Khsy
The rain clouds are lighter blades
Everyone has his head toward
I hide myself, I like turtles
I do not go no heart
My heart is with you
I do not scream
The sky was cloudy
It is thorny and Khsy
Fish taken out of Pashvrh
Prashvn Shappi injured
You'll get our herd
Greg has over Byabvn
My heart is with you
I do not scream
The sky was cloudy
It is thorny and Khsy

یک عمر ذلت

زهره  در را نبند نیم ساعت است که منتظرت ایستاده ام  معلوم است کجایی دختر؟

با تعجب برگشتم و پشت سرم را نگاهی کردم مجید بود پسر خاله ام اصلا بکلی یادم رفته بودظهر خانه خاله زهرا مهمان هستیم. مامان و بقیه برای کمک به خاله از صبح رفته بودند و قرار بود مجید دنبال من بیاید تا وقتی از مدرسه برگشتم با هم به خانه خاله برویم.

خانه خاله زهرا خیلی دور بود. من هم به مامانم گفته بودم چون راه دور است مهمانی نمی آیم بخاطر همین خاله زهرا مجید را فرستاده بود تا من هم بتوانم در مهمانی شرکت کنم.

مجید لبخندی زد کمی هول شدم بریده بریده گفتم: سلام! ببخشید اصلا حواسم نبود. یک لحظه صبر کنید الان لباسم را عوض میکنم و سریع بر میگردم.

مجید نگاهی به اطراف کرد دستی در موهای لخت و خرمایی اش کشید و با چشمان درشت و مشکی اش نگاهی به من انداخت و گفت: البته من عجله ندارم فقط خیلی هوا گرم است نمی خواهی تعارفی کنی بیام تو؟لااقل حالا که منتظر هستم یک لوان آب خنک بده تا بنوشم!

حسابی خجالت کشیدم راستش از مجید خوشم می آمد جوان شوخ و خوش تیپ و قیافه ای بود اگه هم چیزی می خواست خیلی راحت و واضح بیان میکرد. لبم را گاز گرفتم و با عجله گفتم: آخ به جان خودم اصلا یادم نبود بفرمایی تو؟ حق با شماست! ببخشید!

مجید با کمال میل دعوت من را قبول کرد و داخل خانه شد منم ژشت سرش داخل شدم و در را بستم. جز من و مجید هیچکس در خانه نبود.مجید روی مبل نشست وگفت بی زحمت یک لیوان آب سرد و پر یخ برایم بیار و گر نه از تشنگی هلاک میشوم.(ای کاش هلاک شده بود.)

فورا داخل آشپزخانه شدم و یک لیوان آب سرد برایش حاضر کردم نگاهی به اطراف اتاق انداخت و به آرامی گفت هیچ کس نیست؟

با تعجب نگاهی به او کردم و گفتم نه مگر قرار بود غیر از من دیگری هم باشد؟مجید لبخندی شیطنت آمیزی زد و گفت: نه ولی...

سکوت کردم فهمیدم میخواهد حرفی بزند......... ادامه دارد ولی در خود کتابچشمک

بسیار داستان زیبایی هستش به دلیل کمبود وقت و نیز حیجانی کردن ما جرا از نوشتن ادامه داستان معذورم.

در  ادامه این پست چند عکس آماده کردم که امیدوارم مورد رضایت شما دوستان عزیزم قرار بگیره.

اگه عکسها به طور کامل بالا نیومد میتونید با کلیک رو توضیح عکس  عکس رو به تنهایی ببینید و دانلود کنید.

 

 

اردوگاه میرزا کوچک خان رامسر

باز اردوگاه میرزا کوچک خان رامسر

نمایی باز از اردوگاه

بدون شرح...

بدون شرح....

بدون شرح.....

ای .... یادش بخیر. یاد دوستان قدیمی

خودمم در مزرعه چای....


چند روزی بود که داشتم رو این پست کار میکردم امیدوارم ازش خوشتون بیاد.

بدرود.بای بای




:: برچسب‌ها:
تاریخ انتشار : چهارشنبه ٢٤ خرداد ۱۳٩۱ | نگاه پرمــهرتـــون ()
.: Weblog Themes By SlideTheme :.