نوشته شده توسط : ᶫᵒᵛᵉᵧₒᵤ ابراهیم زارعی ᶫᵒᵛᵉᵧₒᵤ

ای ناخدای درونم!
دستهایت را سفت به فرمان کشتی ات بگیر
اینجا طوفان چشمهایی که باورت ندارند شدید است!
اینجا خبری از آرامش نیست
اینجا چار فصلَش طوفانی ست!
اگر بادبانهایت را تنظیم نکنی
دریای بی هویتی، تو را قورت خواهد داد! ...

 

Inside a captain!
Take command of your ship's hands tighten
Eyes that did not believe the storm is here!
Here is the news of peace
Fslsh four storm is here!
If you do not set Badbanhayt
Sea without an identity, you will swallow! !

ادامه پست رو از دست ندید به قولم عمل کردم....


شاگرد از استادش پرسید: عشق چیست؟

استاد در جواب گفت: به گندم زار برو و پر خوشه ترین شاخه را بیاور.

اما هنگام عبور از گندم زار به یاد داشته باش که نمیتوانی به عقب

برگردی تا خوشه ای بچینی.

شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت.

استاد پرسید: چه آوردی؟

و شاگرد با حسرت جواب داد: هیچ!

هرچه جلوتر میرفتم خوشه های پر پشت تری میدیدم و به امید پیدا کردن

پر پشت ترین تا انتهای گندم زار رفتم.

استاد گفت: عشق یعنی همین!

شاگرد پرسید: پس ازدواج چیست؟

استاد گفت: به جنگل برو و بلندترین درخت را بیاور. اما به خاطر داشته باش که باز

 هم نمیتونی به عقب برگردی!!

شاگرد رفت و پس از مدت کوتاهی با درختی برگشت.

استاد از او ماجرا را پرسید و شاگرد در جواب گفت: به جنگل رفتم و اولین درخت

بلندی را که دیدم انتخاب کردم. به سبب انکه ترسیدم اگر جلو بروم باز هم دست

خالی برگردم.

استاد گفت: ازدواج یعنی همین!  

 

The student asked his teacher: What is love?

Replied the professor said, and a cluster of Cropland to bring the most branches.

But when you remember that you can not pass back to Cropland

Pick back up the cluster.

Cropland disciple went back after a long time.

The professor asked what did?

And students with the yearning for answers: No!

I went ahead and saw more hope of finding dense clusters

The most dense wheat went up to the end.

The professor said: Love it!

The student asked: So what is marriage?

The professor said to the tallest tree in the forest to bring. But remember that

  I can not go back!

The student went back shortly after with a tree.

She asked her teacher and the student replied, he went to the forest and the first tree

I chose that long. Because I feared to go forward even if the

Return empty.

The professor said that the marriage!

.....................................................لبخند

........................................عینک

.......................چشمک

..........چشم

..چشمک

سلام خدمت دوستان عزیزم ببخشید که سرتون رو درد اوردم تا چند خط از چرت و پرتهای من رو خواندید و به این متن رسیدید.

امیدوارم خسته نشده باشید.

یادتون میاد داخل پست قبلیم یه قولای داده بودم.. آره پست قبلی... یادتون میاد.

بهر حال تونستم اون رو به هر صورت که بود برای امروز آماده کنم

داستانی که میخوانید ادامه داستانی از سری داستانهای کتاب سر کار خانم نرگس رضوانی هستش که به دلیل جالب و عبرت آموز بودن داستان سعی کردم اون رو کامل بنویسم اگه در جای از متن داستان اشکالی وجود داشت اشتباه تایپی بود به بزرگ واری خودتون ببخشید و بدونید که این مشکل از من بوده.

اگه شما دوست عزیزم برای اولین باره که میخواهید این داستان رو بخوانید و قسمت اولش رو مطالعه نکردیید نگران نباشید.

لینکش رو گذاشتم روش کلیک کنید و بعد به همین صفحه برگردید و ادامه رو بخوانید.

قسمت اول

قسمت دوم:

تا اینجا رسیدیم که:

مجید لبخندی شیطنت آمیز زد و گفت: نه! ولی....

در ادمه:

سکوت کرد فهمیدم میخواهد حرفی بزند گفتم: ولی چی؟

تبسمی کرد و گفت هیچی؟ فقط...فقط میخواستم کمی بهات حرف بزنم!!

قلبم تند میزد دهانم خشک شده بود من و مجید رابطه خوبی با هم داشتیم و اغلب اوقات در بازی شطرنج رقیب یکدیگر بودیم همیشه مثل یک خواهر و برادر هم صحبت بازی میکردیم، گاهی وقت ها با هم به گردش میرفتیم اما هیچ وقت در یک محیط خلوت نبودیم و حرف و صحبت خصوصی با هم نداشتیم.

مجید لیوان آب را سر کشید و آرام گفت: ببین زهره! یک سوال از تو دارم! میخواهم خیلی راحت و درست جوابم را بدهی! دروغ نمیخواهم بشنوم! زهره! ما دوتا از بچگی هم بازی و دوست بودیم حالا هم رابطه خوبی با هم داریم! البته جواب سوالم را میدانم اما می خواهم از زبان تو بشنوم زهره من را دوست داری؟ مگه نه؟

از تعجب سر جایم میخ کوب شده بودم زبانم بند آمده بود دلم می خواست بدانم مجید برای چی این سوالها را میکند، لحظه ای سکوت کردم مجید در چشمانم خیره شده بود و با نگاهش اشاره کرد دروغ نگویم.

آب دهانم را فرو بردم سرم را پایین انداختم وگفتم: خوب مشخص است که تو را دوست دارم.

مجید لبخند پیروز مندانه زد و گفت: من هم تو را دوست دارم می دانستم تو هم به من علاقه داری! دلم میخواهد بیشتر با هم باشیم می خواهم مثل دو تا دوست صمیمی حرف ها و رازهایمان را با هم در میان بگذاریم مثل.. مثل یک زن و شوهر خوشبخت!

با این حرف مجید حسابی در فکرم رفتم! یعنی مجید قصد ازدواج با من را دارد ،وای!

اگر او این قدر به من علاقه دارد من هم باید علاقه ام را به او نشان دهم سرم را بالا گرفتم لبخندی زدم و گفتم حالا چرا من؟! این همه دختر خوب و قشنگ در خیابان هست.

مجید به مبل تکیه داد و گفت: چون تو برای من عزیز هستی و تو همیشه همبازی و همراه من بودی! نه دختر های خیابان.

حرف های مجید در دلم نشست و غوغا بپا کرده بود دلم میخواست من هم به او علاقه ام را نشان دهم اما خجالت کشیدم دوباره سرم را پایین انداختم از خجالت سرخ شده بودم احساس میکردم مجید را بیشتر از جانم دوست دارم! مجید زیرکانه نگاهی به من انداخت و با چرب زبانی گفت: ببین زهره! حالا که قراره مثل تو تا دوست و صمیمی و همزاد باشیم خجالت را باید کنار بگذاریم حتی در مشکلات و نیازها یک دیگر را کمک کنیم  تا انها رفع شوند اول باید خوب با علاقه ها و روحیه های یک دیگر آشنا شویم و بعد از ان موضوع را با مادر و پدرمان مطرح کنیم و یک زندگی خوب و با صفا را تشکیل می دهیم.

از خجالت داشتم آب میشدم مجید از جایش بلاند شد جلو آمد با دست چانه ام را گرفت و سرم را بالا کرد فورا دست او را کنار زدم با ناراحتی گفتم مجید! من تو که محرم نیستیم.

مجید از این حرفم خیلی ناراحت شد و عصبانی گفت: این امل بازی ها دیگر چیست؟ ما با هم علاقه داریم همین برای من کافی است! یعنی بخاطر اینکه ما محرم نیستیم عشق به یک دیگر را کنار بزنیم!!

به حرفهای مجید فکر کردم حرفهایش به دلم نشست با خودم گفتم حق با اوست خواست تا از او معذرت خواهی کنم که مجید گفت نمی خواهی لباست را عوض کنی؟ دیر میرسیم زود باش!

لبخند دوستانه ای زدم و گفتم چشم الان می آیم.

فورا بطرف اتاقم رفتم در تا نیمه باز بود رو سری و مانتویم را در آوردم موهایم را شانه زدم و لباسم را از تنم در آوردم تا لباس میهمانی را بپوشم که یک دفعه مجید در را باز کرد و داخل اتاق شد.

حسابی ترسیدم خودم را در لباس پیچیدم و از او خواهش کرد بیرون برود تا لباسم را عوض کنم مجید تبسمی کرد و در اتاق را محکم بست جلو آمد دستم را گرفت و گفت: من و تو محرم و همزاده یکدیگریم پس دلیلی نداره از یک دیگر حجاب بگیریم!

وقتی یاد حرفهای او افتادم حق را به او دادم نمی خواستم با مخالفت هایم او را ناراضی کنم حرفهایش را قبول کردم و برای اولین بار در چند لحظه کوتاه خود را در اختیار لذتهای مجید قرار دادم.

بعد از آن  فورا لباسم را پوشیدم  و با ماشین مجید به خانه خاله رفتیم مجید قبلا برنامه ریزی کرده بود چون به مامان و خاله گفته بود قبل آوردن من به میهمانی باید یک معمله را انجام دهد و بعد مرا به میهمانی بیاورد.

آن روز مجید در کوچک ترین موقعیت که پیش میامد شروع به حرفهای نا مربوط وعاشقانه میکرد.

روزها گذشت و من و مجید هم چنان به رابطه با یک دیگر تمایل داشتیم.

دیگر برایم موضوع محرمیت و حجاب معنایی نداشت و کم کم رابطه نا مشروع با مجید برایم عادی شده بود.

هر چند روز با مجید به گردش میرفتم مجید مرا با دوستانش آشنا کرده بود و در تمام مهمانی ها و مجالس آنها همراه مجید شرکت میکردم. با دوستهای مجید حسابی صمیمی شده بودم به طوریکه خیلی راحت از موضوعات بین یک دختر و پسر صحبت میکردیم. یک روز مجید از من خواست تا به خانه شهرام یکی از دوستانش برویم وقتی وارد خانه شدم دود سیگار و صدای نوارهای مبتذل فضای اتاق را پر کرده بود پنج نفر از دوستان مجید آنجا جمع شده بودنند و مشغول تماشای فیلمهای مبتذل بودند مجید من را خواست تا بنشینم و خود در اتاق رو قفل کرد. کمی ترسیدم مجید کنارنشست و دوستانش یکی یکی کنار من جمع شدند اولین باری بود که چند پسر بدون حضور هم جنس خودم حضور داشتم.

شهرام دستش را پشت گردنم انداخت و شروع به بیان حرفهای نا مربوط کرد مجید هم سعی داشت مرا به ارتباط نا مشروع با دوستانش تشویق کند. آرش یکی دیگر از دوستان مجید به آشپذخانه رفت و با لیوانهای مشروب بازگشت.

بعد نوشیدن دیگر متوجه هیچی نشدم این بار در دست شش پسر قرار گرفته بودم و هنوزهم باور نمیکردم به این راحتی به موجودی بی ارزش تبدیل شدم که به دست لذت هر پسری قرار میگرفت.

اوئل فکر میکردم می توانم این موضوع را حل کنم اما نتوانستم دیگر دیر شده بود من باردار شده بودم بی آنکه بدانم فرزندی را که با خود حمل میکنم از خون و رگ کدام پدر است.

از خود بیزار شده بودم ترس تمام وجودم را گرفته بود. حالا دیگر راه فرار نداشتم موضوع را با مجید درمیان گذاشتم و او با بی اعتنایی گفت: به من ربطی ندارد خودت کردی دیگر حق نداری سراغ ما بیایی دور ما را خط بکش.

مجید با طرح مسئله ازدواج فقط می خواست به هوسهای خودش برسد..اگر خانواده ام میفهمیدند مرا با دست خود نابود میکردند.

پشیمانی فایده ای نداشت هر کاری کردم نتوانستم بچه را از بین ببرم نا چار کلاس ورزش رفتم تا کسی متوجه نشود در این مرحله موفق بودم.

چندین خواستگار با بهترین امکانات برایم فراهم شد اما دیگر برای شروع یک زندگی خیلی دیر بود. روزها گذشت یک روز وقتی با مادرم در خانه آنها بودیم نا گهان در وجودم احساس درد عمیقی کردم نمی توانستم طاقت بیاورم. مادر بیچاره ام بی خبر از همه جا با دلسوزی تمام مرا به بیمارستان رساند وقتی آنجا رسید تازه فهمیده بود من باردار هستم باور نمیکرد اما وقتی جواب آزمایشات را به او نشان دادند از حال رفت.

اجازه دادن تا نوزاد به دنیا آمد بعد از من اعتراف گرفتند و من همه چیز را گفتم تصمیم گرفتند آزمایشات لازم را انجام دند تا بفهمند کودک برای چه کسی است و با او ازدواج کنم.

بعد از آن معلوم شد بچه برای مجید بوده و مجید اول همه چیز را انکار کرد و بعد هم جریان را گردن من انداخت اما به زور مجبور به ازدواج با من شد مجید از من نقرط داشت چون دیگر برای او لذتی نداشتم همه ماجرا را فهمیده بودند دیگر آبرویی برای من و خانواده ام نمانده بود.

پدرم مرا از بچه های خانواده جدا کرد و تهدید کرد دیگر حق ورود به خانه و بیان اسم مرا نخواهند داشت. خانواده ام از آن شهر رفتند من و مجید هم در یکی از شهرستانها شروع به زندگی نفرت انگیز خود کردیم شب و روز کارم گریه و ناله بود. شبها بالای سر کدوکم مینشستم و گریه میکردم و از خدا میخواستم این کودک را از ما بگیرد مطمئن بودم او در آینده فاسدترین فرد جامعه خواهد شد.

روزها و شب ها گذشت و من فقط دعایم مرگ خودم و کودکم بود. مجید بعد از مدتی بی تفاوت نسبت به همه چیز مرا رها کرد کرد و رفت.

چیزی برای خوردن نداشتم ضعف و بی حالی تمام وجودم را گرفته بود خوشبختانه دو روز بعد از رفتن مجید کودکم بیمار شد من هم پولی برای معالجه او نداشتم دعایم اجابت شد و او از دنیا رفت.

به او عادت کرده بودم اما مرگش برایم شیرین تر بود. خوشحال بودم .

همه چیز را فروختم و بعد از دفن او تقاضای طلاق کردم. مجید توسط نیروی انتظامی در یک مجلس دیگر برای بد بخت کردن دختر دیگری بر پا کرده بود دستگیر شد.

با خوشحالی طلاقم را گرفتم و در شهر غریب سرگردان شدم در حال حاضر کوچکترین امیدی به زندگی نداشتم و جرات برگشت به شهرخود را هم ندارم از خالق خود که وجود تمام گناهان من باز هم لطف خود را از من قطع نکرده بود شرمنده بودم.

بالاخره در یک شرکت به کار مشغول شدم و اکنون تنها در خرابه ای زندگی را میگذرانم تا اجل این جان آلوده را از من بگیرد.

امیدوارم خسته نشده باشید.چشمک

شناسنامه کتابه اگه میخواهید داستانهای زیبای دیگه این کتابه رو مطالعه کنید.

داستانها و عبرتهای از روابط دختران و پسران امروزی

نویسنده: نرگس رضوانی

ناشر شمیم گل نرگس

مرکز پخش:

قم_ مرکز پخش گل نرگس_تلفن 7744083

صندوق پستی37185/3891

 




:: برچسب‌ها:
تاریخ انتشار : چهارشنبه ۳۱ خرداد ۱۳٩۱ | نگاه پرمــهرتـــون ()
.: Weblog Themes By SlideTheme :.