نوشته شده توسط : ᶫᵒᵛᵉᵧₒᵤ ابراهیم زارعی ᶫᵒᵛᵉᵧₒᵤ

اشتری و گرگی و روباهی از روی مصاحبت مسافرت کردند و با ایشان از وجه زاد و توشه، گرده ای بیش نبود. چون زمانی برفتند و رنج راه در ایشان اثر کرد، بر لب آبی نشستند و میان ایشان از برای گرده مخاصمت رفت. تا آخرالامر بر آن قرار گرفت که هر کدام از ایشان به زاد بیشتر، بدین گرده خوردن اولی تر. گرگ گفت: پیش ازآن که خدای-متعالی-این جهان بیافرید، مرا به هفت روز پیش تر مادرم بزاد! روباه گفت:راست می گویی؛ من آن شب در آن موضع حاضر بودم و شما را چراغ فرا می داشتم و مادرت را اعانت می کردم! اشتر چون مقالات گرگ و روباه به آن گونه شنید، گردن دراز کرد و گرده بر گرفت و بخورد و گفت: هر که مرا بیند، به حقیقت داند که از شما بسار کلان ترم و جهان از شما زیادت دیده ام و بار بیشتر کشیده ام !

سند باد نامه




:: برچسب‌ها:
تاریخ انتشار : چهارشنبه ٤ خرداد ۱۳٩٠ | نگاه پرمــهرتـــون ()
.: Weblog Themes By SlideTheme :.