نوشته شده توسط : ᶫᵒᵛᵉᵧₒᵤ ابراهیم زارعی ᶫᵒᵛᵉᵧₒᵤ

تنها سرمایعه زن ،عفت و پاک دامنی است. زن اگر بالاترین مقامات و عالیترین معلومات را دارا باشد ولی پاکدامنی نداشته و نتواند عفت خود را نگهداری کند، ارزش واقعی ندارد.حتی خود زنها هم برای چنین هحترام قائل نیستند.ولی اگر عفت خود را حفظ کرده و دامن به نانجیبی نیالوده باشد، محمترین و محبوبترین زن خواهد بود و خدا و خلق خدا،چنین زنی را دوست می دارند.

چیزی که فطرت بشر از زن انتظار دارد همان عفت و پاکدامنی است.

ابوحمزه ثمالی از حضرت زین العابدین(ع)نقل می کند که فرمود:

مردی با اهل و عیال خود در کشتی نشست و آن کشتی در دریا به حرکت در آمد.

از قضا طوفان در گرفت و دریا به تلاطم در آمد و کشتی را در هم شکست و تمام سرنشینان غرق شدند ،جز همسرآن مرد که به تخته پاره ای از چوبهای کشتی دست یافت و از آن گرداب نجات پیدا کرد تا به جزیره ای رسید.

اتفاقاً در آن جزیره مردی نا پاک و راهزن بود، هتاک و بی باک که اصلاًاز خدا نمی ترسید و پیوسته درپی گناه بودو از هیچ معصیتی خود داری نمی کرد.

او که آسوده و بی خبر در جزیره قدم میزد  ناگهان


زنی را در مقابل خود دید.

وقتی که چشمش به آن زن افتاد گفت:تو از جنس انسان هستی یا فرشته؟

زن گفت آدمیزاد.

مرد راه زن نزدیکش رفت و به قصد آمیزش با او مشغول به صحبت شد و از کامیابی برآمد .

آن زن چون با ایمان بود از این پیشامد ناگوار،بی اندازه ناراحت و مضطرب شد و شروع کرد به گریه کرد. آن مرد چون این نگرانی و اضطراب را از او دید ،گفت:چرا وحشت داری؟مگر کسی را می بینی؟

در اینجا که مانعی وجود ندارد . محل خلوتی است. خاطرت آسوده باشد.

زن که در اضطراب بود با انگشت اشاره به آسمان کرد؛یعنی از خدای بصیر و بینا می ترسم.

مرد گفت:مگر تا به حال مرتکب چنین عملی نشده ای؟ ویا شدهای زیان دیده ای؟

زن پاسخ داد :خدا می داند که تا به حال مرتکب فحشا نشده ام .

در این حال مرد به خود آمد و گفت: تو که تاکنون ،گرد این عمل نگشته ای اینطور از خدا می ترسی ،پس وای بر من که در گرداب گناه غوطه ورم و بارها مرتکب چنین فحشایی شده ام .بنابراین اضطراب و نگرانی من باید بیشتر از تو باشد.

با این حدیث نفس و ندای و جدان ،دل از محبت برداشت و از مقابل زن بلند شد و به شهر خود برگشت؛ در حالی که از تمام گناهان گذشته خود، نائب و پشیمان بود و جز بازگشت به در گاه حضرت حق ،هیچ اندیشه ای نداشت.

در راه به راهبی بر خورد که از همان مسیر می رفت . با او همسفر شد. در میان راه از حرارت آفتاب دچار ناراحتی شدم.

راهب گفت:جوان!دعا کن خدای متعال ابری بفرستد و ما را با سایه ان از گرمای شدید نجات دهد.

جوان گفت: من در وجود خویش کردار خوب و عمل شایسته نمی بینم که خداوند دعایم را مستجاب نماید . بلکه بسیار گنهکار و شرمنده امک.

راهب گفت:پس من دعا میکنم و تو آمین بگو.

او هم قبول کرد . راهب لب به دعا گشود و جوان گنهکار که از گذشته اش حقیقتاً توبه کرده بود آمین گفت.

چیزی نگذشت که ابری پدیدار گشت و بر سرشان سایه افکند.

هر دو در سایه ابر از حرارت خورشید درامان ماندند. چند ساعت به همین ترتیب به راه خود ادامه دادند و ابر هم بالای سرشان می آمد تا این که برسر دو راهی رسیدند.از یک دیگر جدا شدند و راهب از یک راه و جوان از راه دیگر به مسیر خود ادامه دادند.

در این هنگام قطعه ابر همراه جوان رفت.راهب که در آفتاب ماند و این صحنه را دید ،برگشت و خود را به او رساند و گفت:تو از من بهتری.

زیرا دعای تو مستجاب شد نه دعای من.اکنون مرا از وضع خودت با خبر کن و سرگذشت خویش را بیان فرما.

جوان هم داستان خویش و ان زن را برای راهب تعریف کرد.

راهب گفت:پس خدای متعال گناهان گذشته ات را بخشیده است. ولی مواظب آینده ات باش و سعی کن در برابر گناهان ، بصیر و بینا باش.




:: برچسب‌ها:
تاریخ انتشار : پنجشنبه ۸ اردیبهشت ۱۳٩٠ | نگاه پرمــهرتـــون ()
.: Weblog Themes By SlideTheme :.