نوشته شده توسط : ᶫᵒᵛᵉᵧₒᵤ ابراهیم زارعی ᶫᵒᵛᵉᵧₒᵤ

یاد دارم یک غروب سرده سرد
میگذشت از کوچه ما دوره گرد
دوره گردم  کهنه قالی میخرم
دست دوم جنس عالی میخرم
کاسه ظرف سفالی میخرم
گر نداری کوزه خالی میخرم
اشک در چشمانم حلقه بست
آهی کشیدم بغضم شکست
اول ماه است و نان در سفره نیست
ای خدا شکرت ولی اینزندگیست؟
بوی نان تازه هوشم برده بود
گشنگی بی اختیارم کرده بود
طفل خرد ساله ای بی اختیار بیرون دوید.
گفت آقا سفره خالی میخرید؟
این بار دیگه دلم سوخت




:: برچسب‌ها:
تاریخ انتشار : جمعه ۱۱ آذر ۱۳٩٠ | نگاه پرمــهرتـــون ()
.: Weblog Themes By SlideTheme :.