سفرنامه شیخیان

سفرم از روز پنجشنبه حدود ساعت 8:30 بود که شروع شد با آقا مهران عزیز راهی سفر شیخیان شدیم. روستای با مردمی دوست داشتنی که شغل بیشترشون کشاورزیه البته نه خود روستاشون چون از قرار معلوم آب اون منطقه شوره.

ما بعد حدود یه یکساعت رانندگی ساعت 9:40 دقیقه بود که به خونه پدربزرگ آقا مهران رسیدیم یه چیز که یادم رفت بگم آقا مهران حدود یه هشت ماه پیش از روستای شیخیان اومدن کاکی چون شغل پدرش کاکیه و رفت آمد این راه واسش امکان نداشته واسه همین نقل مکان کردن.

مادربزرگ و عموشون به گرمی ازم استقبال کردن هدایتم کردن به سمت خونه شون چند دقیقه ای داخل خانه نشستیم تا خستگی راه از تنمون بیرون بره، عموشون مقداری نون محلی که مادربزرگ آقا مهران صبح زود پخته بودن به هم تعارف کردن منم مقداری خوردم الحق الانصاف خوش مزه بود.

بعد چند دقیقه رفتیم روستا های اطراف رو هم یه نگاه بندازیم؛ رفتیم سر مقبره  امامزاده گان بزرگوار حسن بن موسی الکاظم(ع) و جعفر بن موسی الکاظم(ع) یه حال و هوای خاصی داشت جاتون خالی اینم یه عکس از این مقبره.

امامزاده گان بزرگوار حسن بن موسی الکاظم(ع) و جعفر بن موسی الکاظم(ع)

بعد از چند دقیقه استراحت به راه خودمون ادامه دادیم تا به چاهحسین جمال  رسیدیم اونجا قرار بود برم پهلو یکی از قدیمی ترین دوستانم محمدرضا شوقی که بعد از مدتها هم دیگه رو میدیدیم .وارد چاهحسین جمال شدیم بعد از پرسجو از اهالی آدرس خونشون رو پیدا کردم وقتی دیدمش خیلی تغییر کرده بود اول نشناختمش ؛جلو اومد به گرمی ازمون استقبال کرد و از دیدنم شکه شده بود چون اصلا انتظار نداشت اونجا برم البته منم بدون خبر رفتم ، از دیدنم خیلی خوشحال شد چند دقیقه ای نشستیم چون قرار بود واسه مشاهده بقیه اطراف هم بریم زیاد نمیتونستیم بمونیم ولی هم خودش و هم پدرش دوست داشتن بمونیم ولی ازشون معذرت خواهی کردیم گفتیم باید جاهای دیگه هم بریم انشاالله در یه وقت دیگه و فرصت مناسبتر حتما زحمت بهشون میدیم ازشون تشکر کردیم بعد از خداحافظی به راهمون ادامه دادیم به پیشنهاد دوستم آقا مهران رفتیم سمت آرمگاه شاهزاده محمد البنه ناگفته نمونه راهش خیلی طولانی و ناهموار بود وقتی اونجا رسیدیم خودمون رو وسط کوه هاس سر به فلک کشیده دیدیم چند دقیقه ای اوجا موندیم رفتیم اطراف خود امام زاده رو دیدیم این طور که دوستم میگفت قبلنا اون اطراف یه قلعه وجود داشته که البته الان هم میشد به وضوح جای دیوارهای مخروبه اش رو دید.

اینم یه دونه عکس از شاهزاده محمد

شاهزاده محمد

امکانات رفاهی خوبی مثل وسایل بازی و اتاق واسه استراحت داشت ولی یه مشکل که داشتن اونم برقش بود که این طور دوستم میگفت این مشکل رو هم با موتور برق برطرف میکردن.

حلا حدود ساعت دوازده بود دیگه قرار شد واسه استراحت بریم خونه دوست خیلی خوبمون آقا هادی گل رفتیم خونشون خیلی خیلی شرمنده اش شدم اصلا انتظار نداشتم واسه نهار تدارک بچینه ولی با این وجود خیلی ازشون تشکر کردم و ازش قول گرفتم هر موقعه اومد کاکی حتما بهم خبر بده تا بلکه بتونم جبران زحمتهاشون کنم.

نهار رو خوردیم استراحت کردیم بعد حدود ساعت 7 بود که واسه نماز رفتیم مسجد اون اطراف نمازمون رو خوندیم یه چیز جالب که  بر خوردم  خیلی رسم جالبی داشتن همه دور هم جمع میشدن بعد نماز دعا میخوندن بهرحال واسم جالب بود.

بعد نماز برگشتیم خونه دوستم آقا هادی؛ تا شام رو صرف کنیم بعد شام قرار گذاشتیم که تا صبح بریم سلطان پیر هاشم شب اونجا بمونیم. یه زیر انداز و دوتا پتو برداشتیم رفتیم یه خورده راهش طولانی بود ولی می ارزید به اومدنش بهرحال عجب جایی بود جاتون خالی ،فقط حیف شد کولرهای اتاقهاش خراب بود ولی عیبی نداشت چون از شانس ما نسیم باد خنکی میومد که فرقی با باد زیر کولر داشت داخل خود حیاط جا انداختیم اونجا نشستیم  تا صبح اونجا موندیم.

اینم عکسی از سلطان پیر هاشم.

سلطان پیرهاشم

اینم خودم هستم همراه دوست خوبم آقا مهران دست راست و آقا هادی گل دست چپ

ابراهیم زارعی

صبح برادران سپاه ما رو به صرف صبحونه دعوت کردن چون اونها هم اونجا بودن ازشون تشکر کردیم و همراهشون صبحونه رو میل کردیم ،خیلی دست پختشون خوشمزه بود. صبحونه رو میل کردیم داشتیم بر میگشتیم که به پیشنهاد دوستم آقا هادی رفتیم سمت روستای احشام قائدی و مسجدی رو که به سبک معماری مساجد عربی ساخته بودن از نزدیک نگاه کنیم چون خیلی تعریفش رو شنیده بودم؛رفتیم دیدم  که الحق قشنگ و بزرگ بود چند عکس واستون از ساختمون مسجد میزارم که شما هم مطمئنن به بزرگی این بنا پی میبرید.

مسجد ولی عصر روستای قائدی

مسجد ولی عصر روستای احشام قائدی

 

مسجد ولی عصر  روستای احشام قائدی

 

مسجد ولی عصر روستای احشام قائدی

 

بعد از چند دقیقه استراحت به راه خودمون ادامه دادیم تا به تابلو که روش نوشته بود امامزاده شاهچراغ برخوردیم به پیشنهاد دوستام رفتیم سمت امامزاده .

امامزاده شاهچراغ خونه های اطرافش بنظر مخروبه میومد ولی مثل اینکه خالی از سکنه نبود ولی ما که کسی رو ندیدیم.

از جاده حدود یک کیلومتری دور شده بودیم که امامزاده رو از دور دیدیم داشتیم سمت امامزاده میرفتیم که ناگهان متوجه چند سگ گله شدیم تا به خودمون اومدیم دیدیم اطرافمون جمع شدن یه وضعی بود حدود یه متری جلو رفتیم که دیدم میخوان خیز بزنند که بیان سمتمون، به دوستم اشاره کردم که زود برگردیم تا بیشتر از این وضع خراب نشده؛ نمیدونم چطور و با چه سرعتی خودمون رو از دستشون نجات دادیم جاده خاکی بود به سرعت برگشتیم سمت جاده بعد که رسیدیم به جاده وقتی هم دیگه رو هاج واج نگاه میکردیم داشتیم خندمون میگرفت از اتفاقی که افتاده بود؛ اینم از داستانمون واقعا جالب شد  مطمئنن تا مدتها فراموشمون نمیشه.خندهخنده

به راه خودمون ادامه دادیم و حدود ساعت 9 بود که رسیدیم خونه آقا هادی و بعد از چند دقیقه استراحت ازش خداحافظی کردیم چون باید قبل ظهر برمیگشتیم کاکی ،خیلی کار بود که انجام نداده بودم باید انجامشون میدادیم بعد از خداحافظی از دوست خوبم مسیر  برگشت خونه رو پیش گرفتیم حدود ساعت11 خورده ای بود که رسیدیم کاکی چون سر راه رفتیم پمپ بنزین کمی سفرمون طول کشید.

این سفر ما هم داستانی داشت ولی جدی اگه این اتفاقها نباشه سفر خوش نمیگذره بهرحال خیلی خوش گذشت. از آقا هادی عزیز و آقا مهران هم ممنونم که همراهیم کردن حسابی من رو شرمنده مهربونی خودشون کردن مرسی از هر دوشون و مرسی از شما که تا اینجا پستم رو با دقت مطالعه کردین.

صبح روزشنبه واسه انجام کاری راهی بوشهر شدم که بر حسب اتفاق با دوستم آقا هادی تماس گرفتم که اونم بوشهر بود اونجا هم دیگه رو باز ملاقات کردیم و از زحماتهایی که بهش طی روزهای قبل داده بودم تشکر کردم.

بعد از انجام کارهامون با هم به گشت گذاری داخل خود بوشهر پرداختیم عصری هم همراه هم برگشتیم.

عکسی رو هم از منظره زیبای ساحل خلیج همیشه فارس بوشهر گرفتم ، واستون میزارم امیدوارم خوشتون بیاد.

بوشهر

 

و در آخر پستم از آقا هادی عزیز و آقا مهران باز  تشکر میکنم و شمایی که با دقت این پستم رو دنبال کردین و خوندین. مرسی میدونم کمی طولانی شد ولی به بزرگواری خودتون ببخشید.

پیروز و موفق باشید یا علی.....

و در آخر  پستم خودم هستم پارک پرندگان بوشهر

ابراهیم زارعی

 

امروز سی امین روز از ششمین فصل تابستان سال یکهزار سیصدو نودو سه

/ 14 نظر / 5 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ساناز

سلام. وبلاگ خيلي خوبي داري. اگه دوست داشتي آخرين مطالب طنز و عکس هاي بازيگران رو ببيني يه سري به مجله پلشت بزن. سايت باحاليه

رها

سلام .... عکسات قشنگ بودن...سفرنامه نویسی ات هم جذاب بود دلم ازین جور گشت و گذارای صمیمی خواست زیارتت هم قبول امامزاده سبطان پیرهاشم خیلی دل انگیزه

رها

سلام .... عکسات قشنگ بودن...سفرنامه نویسی ات هم جذاب بود دلم ازین جور گشت و گذارای صمیمی خواست زیارتت هم قبول امامزاده سلطان پیرهاشم خیلی دل انگیزه

شعیب

سلام به حرف هایی که می خواهیم بزنیم دقت کنیم؛ شاید همین حرف ها ، دلی را ناخواسته برنجانند... و نسبت به حرف هایی که می شنویم بی دقت باشیم ، شاید از دهانی شنیده باشیم که قبل از حرف زدن به آن فکر نکرده است.

شیما

سلام تبادل لینک می کنی

عسل فومنی

http://ts1.mm.bing.net/th?&id=HN.608041556940423855&w=300&h=300&c=0&pid=1.9&rs=0&p=0

سپیده

دسـت نیافتـن بـه آنچـه میجویـی گـاه اقبـالی بـزرگ اسـت . . . [گل]

الی

سفرنامه قشنگی بود عکساتونم زیباست

کوله پشتی

... و هر انسانی که متولد میشود نشان دهنده این است که خدا هنوز از انسان ناامید نشده است

اسرین

داستان جالبی بودعکساشم خیلی خوبه[گل][گل]