کجا پناه ببرم...... ....where to go for refuge

دلم از خیلی روزا با کسی نیست
تو دلم فریاد و فریادرسی نیست
شدم اون هرزه گیاهی که گلاش
پرپر دستای خار و خسی نیست
دیگه دل با کسی نیست
دیگه فریادرسی نیست
آسمون ابری شده
دیگه خار و خسی نیست
بارون از ابرا سبک تر می پره
هر کسی سر به سوی خودش داره
مثل لاک پشت تو خودم قایم شدم
دیگه هیچ کس دلمو نمی بره
دیگه دل با کسی نیست
دیگه فریادرسی نیست
آسمون ابری شده
دیگه خار و خسی نیست
ماهی از پاشوره بیرون افتاده
شاپرکها پراشون زخمی شده
نکنه تو گله بره هامون
گذر گرگ بیابون افتاده
دیگه دل با کسی نیست
دیگه فریادرسی نیست
آسمون ابری شده
دیگه خار و خسی نیست

 

Rosa is one of my very
I scream, you scream and not
I bitch Glash plant
Prpr hand brushed and not Khsy
My heart is with you
I do not scream
The sky was cloudy
It is thorny and Khsy
The rain clouds are lighter blades
Everyone has his head toward
I hide myself, I like turtles
I do not go no heart
My heart is with you
I do not scream
The sky was cloudy
It is thorny and Khsy
Fish taken out of Pashvrh
Prashvn Shappi injured
You'll get our herd
Greg has over Byabvn
My heart is with you
I do not scream
The sky was cloudy
It is thorny and Khsy

یک عمر ذلت

زهره  در را نبند نیم ساعت است که منتظرت ایستاده ام  معلوم است کجایی دختر؟

با تعجب برگشتم و پشت سرم را نگاهی کردم مجید بود پسر خاله ام اصلا بکلی یادم رفته بودظهر خانه خاله زهرا مهمان هستیم. مامان و بقیه برای کمک به خاله از صبح رفته بودند و قرار بود مجید دنبال من بیاید تا وقتی از مدرسه برگشتم با هم به خانه خاله برویم.

خانه خاله زهرا خیلی دور بود. من هم به مامانم گفته بودم چون راه دور است مهمانی نمی آیم بخاطر همین خاله زهرا مجید را فرستاده بود تا من هم بتوانم در مهمانی شرکت کنم.

مجید لبخندی زد کمی هول شدم بریده بریده گفتم: سلام! ببخشید اصلا حواسم نبود. یک لحظه صبر کنید الان لباسم را عوض میکنم و سریع بر میگردم.

مجید نگاهی به اطراف کرد دستی در موهای لخت و خرمایی اش کشید و با چشمان درشت و مشکی اش نگاهی به من انداخت و گفت: البته من عجله ندارم فقط خیلی هوا گرم است نمی خواهی تعارفی کنی بیام تو؟لااقل حالا که منتظر هستم یک لوان آب خنک بده تا بنوشم!

حسابی خجالت کشیدم راستش از مجید خوشم می آمد جوان شوخ و خوش تیپ و قیافه ای بود اگه هم چیزی می خواست خیلی راحت و واضح بیان میکرد. لبم را گاز گرفتم و با عجله گفتم: آخ به جان خودم اصلا یادم نبود بفرمایی تو؟ حق با شماست! ببخشید!

مجید با کمال میل دعوت من را قبول کرد و داخل خانه شد منم ژشت سرش داخل شدم و در را بستم. جز من و مجید هیچکس در خانه نبود.مجید روی مبل نشست وگفت بی زحمت یک لیوان آب سرد و پر یخ برایم بیار و گر نه از تشنگی هلاک میشوم.(ای کاش هلاک شده بود.)

فورا داخل آشپزخانه شدم و یک لیوان آب سرد برایش حاضر کردم نگاهی به اطراف اتاق انداخت و به آرامی گفت هیچ کس نیست؟

با تعجب نگاهی به او کردم و گفتم نه مگر قرار بود غیر از من دیگری هم باشد؟مجید لبخندی شیطنت آمیزی زد و گفت: نه ولی...

سکوت کردم فهمیدم میخواهد حرفی بزند......... ادامه دارد ولی در خود کتابچشمک

بسیار داستان زیبایی هستش به دلیل کمبود وقت و نیز حیجانی کردن ما جرا از نوشتن ادامه داستان معذورم.

در  ادامه این پست چند عکس آماده کردم که امیدوارم مورد رضایت شما دوستان عزیزم قرار بگیره.

اگه عکسها به طور کامل بالا نیومد میتونید با کلیک رو توضیح عکس  عکس رو به تنهایی ببینید و دانلود کنید.

 

 

اردوگاه میرزا کوچک خان رامسر

باز اردوگاه میرزا کوچک خان رامسر

نمایی باز از اردوگاه

بدون شرح...

بدون شرح....

بدون شرح.....

ای .... یادش بخیر. یاد دوستان قدیمی

خودمم در مزرعه چای....


چند روزی بود که داشتم رو این پست کار میکردم امیدوارم ازش خوشتون بیاد.

بدرود.بای بای

/ 32 نظر / 6 بازدید
نمایش نظرات قبلی
فرشته

بــِهـ دُعـــــا دُعـــا اُفتـــاده اے بَــــراے ِ دیــدن ِ تِکـــهـ هـــــایَـــش؟ کـــمے نــــزدیـــک بیـــــا نمیبیــــنے؟؟؟ مُـــدتــ هـــــآســـتــ شکستـــهـ تــــو دعـــاهـــایــَتـــــ را هَــدر نَــکُـــن!!!!

فرشته

بارون بود که مي خواندُ مست مي گذشت! پيش روي من همه دشت بود، پشت دشت! پيش روي تو همه کوه بودُ راه هاي پيچ پيچ... تابستاني را به خاطر سپرده ام و ديگر هيچ

مـــــــــــــریم

عشق ... جویباریست که در کشت زار دلها جاریست اگر گل های آفتابت نمی تابند بی شک از بالادست کسی آب را منحرف کرده است !

مـــــــــــــریم

مهم نیست چند بار خاطرش را آزرده ای اگر هزار دلیل برای ترک کردنت داشته باشد تنها به دنبال آن یک دلیل می گردد تا برای تو بجنگد چه کسی آیا جز عشق ... چنین توانا و سخاوتمند دردهایش را به لبخندی می فروشد ؟!

مـــــــــــــریم

می دانی چند بار از فکر من گذشته ای ؟! فقط یک بار چون دیگر هر گز از خیالم نرفته ای !

مـــــــــــــریم

قلب قحطی زده اش تمام مدّتی را که به انتظار واداشتیش تو را گرسنگی می کشید کبوتر مسحور بر شاخه اش بی یار می میرد اکنون ... گل های سرخت را بر پرهای پراکنده اش پرپر کن بگذار نسیم پروازش آخرین ترانه را در نی لبک قلب تو سر دهد : مرا ببخش که نیستم باید برای عشق کاری می کردم دوستت دارم شانه ام این جاست به من تکیه کن تک درخت تنهائی که از عشق خشکیده است !

هزاران گنج(شیوا)

سلام عزیزدل خسته نباشید سپاس فراوان از شما[گل]راستش مرورگر من عکسهایی را که گذاشتید متاسفانه باز نکرد ندیدم ولی شعرتان زیبا بود داستان هم آموزنده بود درسته خیلی مهمه که یک دختر با هیچ مردی تنها در خونه نباشه زن هم همینطور-به نظرم مادر اون دختر مقصر بود چون باید به دخترش یاد میداد که با هیچ مردی حتی فامیل -نباید تنها در منزل باشد -مرسی از شما عزیزدل[گل][گل][گل]

سلام خسته نباشید صفحه سایت شما را هر کسی ببیند از زندگی نا امید می شود ان را تغییر دهید معذرت می خوام ببخشید