فرا رسیدن میلاد امام رضا(ع) رو تبریک وتهنیت عرض میکنم

ﻧـﻤﯿﺩﺍﻧـҐ ﭼﺸﻤـﺎﻧتــ ﺑﺎ ﻣـﻦ ﭼــہ ﻣﯿﮑـُـﻨـﺪ 

 ﻓـﻘـﻂ ﻭقــتــے ﮐـــہ ﻧــﮕــﺎﻫـَҐ ﻣﯿﮑﻨــے 

 ﭼﻨــﺎלּ ﺩﻟــҐ ﺍﺯ ﺷﯿﻄﻨــتــ ﻧﮕــﺎﻫتــ ﻣﯿﻠــﺮﺯﺩ 

 ﮐــہ ﺣــس ﻣﯿﮑﻨــҐ ﭼﻘــﺪﺭ ﺯﯾﺒﺎســتــ … 

 ﻓــﺪﺍ ﺷــﺪלּ ﺑــﺮﺍے ﭼﺸﻤﻬــﺎیـے ڪـــہ … 

 تمــاҐ בنیاستـــ … 

 آرامشــے مے פֿـواهم... 

 פֿـلوتــے مے פֿـواهــم... 

 تــو باشے و مــלּ בر ڪنــار هـــــҐ … 

 تو … ωـُـڪـوتـــ ڪـُنــی…  

 و مــלּ گــوش ڪنـــҐ ..!    

السلام علیک یاعلی بن موسی الرضا

سلام دوستان عزیزم امیدوارم هر کجا هستید خوب، سلامت  باشید انشالله؛ منم به نوبه خودم فرا رسیدن میلاد  سلطان عشق، شمس الشموس علی بن موسی الرضا(ع) رو به تمام عاشقان آن حضرت تبریک و تهنیت عرض میکنم.

 

شاید داستان امروز که واسه تون نقل میکنم داستان خیلی جالبی باشه چون واقعا واسه خودم هم خیلی خیلی شکه برنگیز ،جالب بود ؛

چند وقت پیش واسه کامنت گذاری یکی از بازدید کنندگانم مشکلی به وجود اومده بود از قرار معلوم هر کاری میکرد نمیشد کامنت بزاره تا اومده واسه اینکه من از جواب ندادن کامنتهام ناراحت نشم یه وب ساخته و کامنتهای منو اونجا تک به تک جواب داده بود. منم که اصلا با خبر نبودم چون اصلا کامنتی واسم نمیومد که متوجه شم با چنین مشکلی روبه رو شده یه وب ساخته ، این ماجرا ادامه داشت منم از همه جا بی خبر بودم، تا اینکه یه روز بر حسب اتفاق که اصلانم نمیدونم چطور اتفاق افتاد با این صفحه وب روبه رو شدم، اول اصلا نمیدونستم که مخاطب این مطالب منم ولی وقتی که در یکی از پستها به اسم خودم بر خوردم یقین پیدا کردم که آره قطعا مخاطب این پستها منم از نویسنده پرسیدم اونم تایید کرد داخل پست جدید واسم کامل توضیح داد، که ماجرا چی بوده.

بهر حال من تا حالا در حدود این سه سال با چنین چیزی رو به رو نشده بودم ولی خیلی واسم اتفاق جالبی بود که همین یهویی یه صفحه واسم باز میشه و از قضا مخاطب اون مطالب پستها خودم باشم .

از این ماجرا چند وقتیه گذشته ولی خب الان نمیدونم چه اتفاقی افتاده مدتیه ازشون خبری ندارم امیدوارم هر کجا هستن صحیح و سلامت باشن و به سلامت برگشته باشن چون آخرین خبری که ازشون داشتم به سفر مشهد رفته بودن.

بازم ازشون تشکر میکنم که واسه اینکه ناراحت نشم اومده بود و یه وب ساخته بود کامنتها رو اونجا جواب میدادن.

واسشون آرزوی سلامتی و موفقیت میکنم هر کجا که هستن.لبخند

  

 

نمیدونم چرا امروز یهویی یاد اون ماجرا افتادم.  

/ 16 نظر / 8 بازدید
نمایش نظرات قبلی
رها

سلام داداش هر دوتا وبم آپ شده تشریف بیارین [قلب]

سپیده

خوش بہ حال آسمون چون کہ هر وقت دلش بگيره بے بہونہ مے باره ... بہ کسے توجہ نمے کنہ ... از کسے خجالت نمے کشہ... مے باره و مے باره و... اينقدر مے باره تا آبے شہ ... آفتابے شہ ...!!! کاش... کاش مے شد مثل آسمون بود... کاش مے شد وقتے دلت گرفت اونقدر ببارے تا بالاخره آفتابے شے... بعدش هم انگار نہ انگار کہ بارشے بوده

maral

سلام آقا ابراهیم ! نه مستقیما خبر نداریم , ولی یکی از دوستای پدرم زنگ زد گفت پدرتون دوشنبه میاد تهران از اونجا میاد مشهد فک میکنم واسه دلخوشی ما دروغ مصلحتی گفتاااااااا ! اما نمیدونم , من که از خدامه پدرم هر چه زود تر بیاد .... تازه بد تر از اون اینه که مدرسه هاااااااااااااا داره شروع میشه ![وحشتناک]

maral

در پناه حضور سبز تو ؛ طوفان غم مرا جا میگذارد . . . در کنارت ژرفای آرامش را احساس میکنم . . . و بی تو دلیل بی رحم تنهایی را ذره ذره هضم میکنم . . . پلک های مرطوب مرا باور کن این باران نیست که می بارد ، صدای خسته ی من است که از چشمانم بیرون میریزند . . .

شعیب

سلام ناكامي در زندگي موقتي است اين اناميدي است كه دائمي اش ميكند

khodai

دنیا آنقدر وسیع است که برای همه مخلوقات جا هست. به جای آن که جای کسی را بگیرید، تلاش کنید جای واقعی خودتان را بیابید. چارلی چاپلین[گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل]

عسل فومنی

در راه پائیز قدم بر مى دارم، پس از گذشتن از كوچه پس كوچه هاى تابستان ، پائیز را از دور مى بینم. چند قدم بیشتر نمانده به زنده شدن خاطراتى از رنگ خزان

شعیب

سلام ﻣﺮﺩﯼ ﺑﻪ ﻧﺎﻡ ﺍﺳﺘﯿﻮجابز،ﺑﺮﺍﯼ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﻣﺼﺎﺣﺒﻪ ﺣﻀﻮﺭﯼ ﺷﻐﻠﯽ، ﺑﻪ ﺷﺮﮐﺘﯽ ﺭﻓﺖ. ﻣﺪﯾﺮ ﺷﺮﮐﺖ، ﯾﮏ ﻭﺭﻗﻪ ﮐﺎﻏﺬ ﮔﺬﺍﺷﺖ ﺟﻠﻮﯼ ﺍﺳﺘﯿﻮ ﻭ ﺍﺯ ﺍﻭ ﺧﻮﺍﺳﺖ. ﺑﺮﺍﯼ ﺍﺳﺘﺨﺪﺍﻡ، ﺗﻨﻬﺎ ﺑﻪ ﯾﮏ ﺳﻮﺍﻝ ﭘﺎﺳﺦ ﺑﺪﻫﺪ. ﺳﻮﺍﻝ ﺍﯾﻦ ﺑﻮﺩ: ﺷﻤﺎ ﺩﺭ ﯾﮏ ﺷﺐ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﺳﺮﺩ ﻭ ﻃﻮﻓﺎﻧﻰ ، ﺩﺭ ﺟﺎﺩﻩ ﺍﻯ ﺧﻠﻮﺕ ﺭﺍﻧﻨﺪﮔﻰ ﻣﯽ ﮐﻨﯿﺪ ، ﻧﺎﮔﻬﺎﻥ ﻣﺘﻮﺟﻪ ﻣﯽ ﺷﻮﯾﺪ ﮐﻪ ﺳﻪ ﻧﻔﺮ ﺩﺭ ﺍﯾﺴﺘﮕﺎﻩ ﺍﺗﻮﺑﻮﺱ، ﺑﻪ ﺍﻧﺘﻈﺎﺭ ﺭﺳﯿﺪﻥ ﺍﺗﻮﺑﻮﺱ، ﺍﯾﻦ ﭘﺎ ﻭ ﺁﻥ ﭘﺎ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ ﻭ ﺩﺭ ﺁﻥ ﺑﺎﺩ ﻭ ﺑﺎﺭﺍﻥ ﻭ ﻃﻮﻓﺎﻥ ﭼﺸﻢ ﺑﻪ ﺭﺍﻩ ﮐﻤﮏ ﻫﺴﺘﻨﺪ. ﯾﮑﻰ ﺍﺯ ﺁﻥ ﻫﺎ ﭘﯿﺮ ﺯﻥ ﺑﯿﻤﺎﺭﻯ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺍﮔﺮ ﻫﺮ ﭼﻪ ﺯﻭﺩﺗﺮ ﮐﻤﮑﻰ ﺑﻪ ﺍﻭ ﻧﺸﻮﺩ ﻣﻤﮑﻦ ﺍﺳﺖ ﻫﻤﺎﻥ ﺟﺎ ﺩﺭ ﺍﯾﺴﺘﮕﺎﻩ ﺍﺗﻮﺑﻮﺱ ﻏﺰﻝ ﺧﺪﺍﺣﺎﻓﻈﻰ ﺭﺍ ﺑﺨﻮﺍﻧﺪ. ﺩﻭﻣﯿﻦ ﻧﻔﺮ، ﺻﻤﯿﻤﻰ ﺗﺮﯾﻦ ﺩﻭﺳﺖ ﺷﻤﺎﺳﺖ ﮐﻪ ﺣﺘﻰ ﯾﮏ ﺑﺎﺭﺷﻤﺎ ﺭﺍ ﺍﺯ ﻣﺮﮒ ﻧﺠﺎﺕ ﺩﺍﺩﻩ ﺍﺳﺖﻭﻧﻔﺮ ﺳﻮﻡ، ﻋﺸﻖ ﺷﻤﺎﺳﺖ! ﺍﻣﺎ ﺧﻮﺩﺭﻭﯼ ﺷﻤﺎ ﻓﻘﻂ ﯾﮏ ﺟﺎﻯ ﺧﺎﻟﻰ ﺩﺍﺭﺩ. ﺷﻤﺎ ﺍﺯ ﻣﯿﺎﻥ ﺍﯾﻦ ﺳﻪ ﻧﻔﺮ ﮐﺪﺍﻡ ﯾﮏ ﺭﺍ ﺳﻮﺍﺭ ﻣﻰ ﮐﻨﯿﺪ؟ ﭘﯿﺮﺯﻥ؟ دوستتون؟ عشقتون؟ ﺟﻮﺍﺑﻰ ﮐﻪ ﺍﺳﺘﯿﻮ ﻧﻮﺷﺖ ﺑﺎﻋﺚ ﺷﺪ ﺍﺯ ﻣﯿﺎﻥ ﺻﺪﻫﺎ ﻣﺘﻘﺎﺿﻰ، ﺑﻪ ﺍﺳﺘﺨﺪﺍﻡ ﺷﺮﮐﺖ ﺩﺭ ﺁﯾﺪ. ﭘﺎﺳﺦ ﺍﯾﻦ ﺑﻮﺩ: ﻣﻦ ﺳﻮﺋﯿﭻ ﻣﺎﺷﯿﻨﻢ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺩﻫﻢ ﺑﻪ ﺁﻥ ﺩﻭﺳﺖ ﺻﻤﯿﻤﯽ ﺍﻡ ﺗﺎ ﭘﯿﺮ ﺯﻥ ﺑﯿﻤﺎﺭ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺑﯿﻤﺎﺭﺳﺘﺎﻥ ﺑﺮﺳﺎﻧﺪ ﻭ ﺑﺎ ﻋﺸﻘﻢ ﺩﺭ ﺍﯾﺴﺘﮕاه منتظرمیمانم شایداتوبوس آمد...