قصه ام پایان گرفته است...

و من برگ بودم که توفان گرفت و دیدم که این قصه پایان گرفت
بهار تو آمد به دیدار من و آخر مرا از زمستان گرفت
کویر تنت را به باران زدند تن آسمان از عطش جان گرفت
تو می رفتی و چشم من چشمه بود و من خیس بودم که باران گرفت
عجب بارشی بود بر جان من که چون رودی از عشق جریان گرفت
هوای تو بود و خیال تو بود که دست مرا در خیابان گرفت
حقیقت همین است ای نازنین که چشمت غزل داد و ایمان گرفت
تو و کوچه و آن زمستان سرد و من برگ بودم که توفان گرفت.

http://abraham90.persianblog.ir/

 
/ 39 نظر / 3 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سایه

سلام گلم قسمت دوم نامه ام را نوشتم لطف کن بیا نظر بده....

خاتون

ای معبودم !!!!!!!!! نیازمندی به درگاه تو روی اورده است!!!!! خدایا !اگر من شایسته رحمت وبخشش تو نیستم ....اما توشایسته انی که به لطف توانایت بر من ببخشی ............ پروردگارا از سوی خود رحمتی بر دوستانم ارزانی دار که تنها تو بخشنده ای...[گل][گل][گل]

سایه

اقا ما منتظریم اپ کنیا.حالا که اپ نمیکنی بیا ما اپیم

سایه

تابلو ، نقاش را ثروتمند کرد. شعر ،شاعر به چند زبان ترجمه شد. کارگردان ،جایزه ها را درو کرد... و هنوز سر همان چهار راه واکس میزند... کودکی که بهترین سوژه بود...

کوثر

سلام لینک شدید شمام بلینک منو.....نونوز شاپرکی....فدات بای

nazanin880

سلام این وب دیگمه خوشحال میشم بیای البته اون وبمم اپه .[چشمک]

مینا

خیلی قشنگ بود. مراقب خودت باش سرما نخوری [گل]