دیگر توان راه رفتن رو ندارم قدم هایم سنگین شده...

تا حالا فکر میکردم که تنهایی و گم شدن فقط  مربوط به انسان های عاشق هستش و کاری به کار ما نداره اما حالا که دارم با خودم فکر میکنم کاملا اشتباه بوده.

دیگه حرف زدن در مورد آینده و گام برداشتن به سوی رقم زدن آن برام مشکل شده نمی دونم چرا اما زیاد حال ندارم .....

آتش گرفته ای غم و افروختم بس است

یک دم رها نمی کنی ام  سوختم بس است 

سنگین شدم ز درد و چو سنگی به در خویش 

خون را چو لعل در جگر اندوختم بس است.

تنهایی قدم هایم سنگین شده دیگه قدرت گام برداشتن بام باقی نمانده

/ 1 نظر / 5 بازدید
آرمان

[قلب]